
باز هم فاجعه ای دیگر. باز هم قریب به دویست تن در خون غلطیدند. ابعاد فجایعی که تروریسم از نیویورک تا بمبئی به بار آورده، بسیار دردآور است. شواهد انفجارات اخیر هند مجدداً بر این نکته تاکید گذاشت که جانیان بسیار کارآزموده هستند و این اذعانی بر وجود سازمان هایی است که اعضای آنها به گونه ای کاملا حرفه ای به کار خون مشغولند، به کشتار انسان های بیگناه، به ایجاد رعب. اذعان به وجود غارنشینان متعفنی است که از قعر تاریخ آمده اند تا بر پیشانی بشر متمدن داغ بزنند و در صورتش تف کنند. فارق از اندوهی که از وقوع چنین جنایاتی به هر انسانی با اندیشه انسان محور دست میدهد، می باید از فضای تیره اندوه و مرثیه در قبال این رخدادها بیرون رفت و در پی چرایی وقوع این وقایع بود.
دلیل اصلی ظهور پدیده کثیف تروریسم را می باید نخست در جغرافیای اقتصادی خاورمیانه جستجو کرد و به دنبال آن به مسئله فلسطین و حمایت دول بنیادگرای این منطقه از تروریسم، به مثابه دو عاملی که به تضاد بنیادین اقتصادی این جغرافیا شکلی خشن و جنگی می بخشند رسید.
شعله های جنگ جهانی دوم فرو می نشیند و از خاکستر مصیبت یهودی کشی، کشوری سر بر می آورد که اسرائیل مینامیمش. جامعه جهانی بر سر به رسمیت شناختن این کشور تردیدی ندارد. شوروی به فاصله یک دقیقه پس از به رسمیت شناخته شدن اسرائیل توسط آمریکا، این کشور را به رسمیت می شناسد. این شناسایی به قدرت های بزرگ سرمایه داری آن روزگار – اعم از سرمایه داری دولتی و سرمایه داری خصوصی – محدود نمی شود. بسیاری دیگر از کشورها فارق از این که در کجای جفرافیای سرمایه داری آن دوران شکل گرفته اند همین روند را تعقیب می کنند. در این میان ناسیونالیسم عرب و دولت هایی که این جنبش را نمایندگی می کنند، استثنا هستند. اما این حرکت خلاف جریان از چه نشئت می گیرد؟
به باور من بازار مصرف، نیروی کار ارزان و نفت سودایی است که چرت بی تفاوتی تمامی قطب های سرمایه داری به این منطقه را همواره پاره کرده است، بی شک ساکنین این جغرافیا نیز به این ویژگی های بومی جغرافیای خویش آگاهند. در حقیقت ناسیونالیسم عرب نماینده بخشی ضعیف از بورژوازی جهانی و ساکن در این جغرافیا است که بر مبنای سه گانه ویژگی فوق همواره بر آن بوده است تا موقعیت خویش را در بوژوازی به هم تنیده جهانی بهبود بخشد. از همین روی این جنبش از ابتدا در برابر ظهور کشوری با نام اسرائیل به دیده شک می نگرد و احساس خطر میکند که حضور این کشور مانعی بر سر شکوفایی بورژوازی مد نظر اعراب باشد. در نتیجه ناسیونالیسم عرب از همان ابتدا در ارکستر جهانی به رسمیت شناختن اسرائیل مشغول به کوک کردن سازی مخالف است. گرچه این مخالفت در ابتدا و همچنین برهه هایی دیگر خصلتی الزاما علنی به خود نمی گیرد، اما مشاهده روابط میان دول عرب با اسرائیل همواره بر وجود بحران و تضاد میان این دو تاکید می گذارد. در مقاطعی اما تضاد میان ناسیونالیسم عرب و اسرائیل نه تنها خصلتی علنی، که سراپا چهره ای جنگی به خود می گیرد و طرفین را به مصافی نظامی می برد. ویژگی هر دو قطب را شوینیسمی کور تشکیل می دهد. شوینیسمی که بر سنت اخلاف خود بر این امر تاکید می کند که دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند. یکی به نصوص مکتبی خویش ارجاع می دهد که پیامبر زجر کشیده ما این خطه را برای رستگاری ما برگزید، و دیگری بر این فرض تکیه می کند، که تا بوده اعراب در این ناحیه گشته اند و از این به بعد نیز خواهند گشت. اوج قدرت جنبش ناسیونالیسم عرب خود را در ناصریسم باز می نمایاند، اما پس از چندی خواسته یا ناخواسته ناصریسم به عنوان افق رهایی بخش خلق عرب شکست می خورد و دیگر توان آنرا ندارد که در حکم روکش ایدئولوژیک اعراب تن نازی کند. می باید به دنبال روکش دیگری بود. اگر ناصریسم بر مبنای وجه ناسیونالیستی اعراب شکل گرفت، روکش جدید می باید بر وجهی متفاوت اما همانقدر هویت ده و فراگیر در نزد اعراب شکل گیرد و اینگونه بنیادگرایی اسلامی بر مبنای وجهه فراگیر و مذهبی اعراب نطفه می بندد. سیر اندیشه صدام که روزی از پرچمداران اصلی ناصریسم بود به خوبی گویای این دگردیسی است. صدام ناصریست بر خلق عرب تاکید داشت و صدام بنیادگرا از خون خود قرآن می نوشت و بر برادری تمامی مسلمانان تاکید می گذاشت. با این منطق، این صدام ناصریست است که بر بستر شکاف عرب و عجم به ایران لشکر می کشد، صدام بنیادگرای پس از ناصریسم اما می داند که در زمانه جدید هویت اسلامی از هویت خلقی کاراتر است و اکنون می باید در سبز باغ های معلق بابل را به ایران نشان داد، که داد.
پذیرش این منطق به هیچ روی بدان معنا نیست که رفتار کلی اعراب و رفتار خاص صدام در مرحله بنیادگرایی اسلامی، هیچ شباهتی با رفتار ایشان در مرحله ناصریسم ندارد. تصور می کنم به قاعده همیشگی آنچه از مرحله پیش قابلیت جذب در مرحه جدید را داشته به حیات خود در عهد بنیادگرایی ادامه داده است، نکته بر سر محو شاه بیت های اصلی اندیشه ناصریسم است که در طی شکست چند باره اعراب از اسرائیل قابلیت جنبشی خود را در منطقه از دست داده بود. در این مفهوم بنیادگرایی امتداد تاریخی ناصریسم است و این هر دو بر وجود تضاد بنیادینی که از دهه پنجاه قرن بیستم تا این لحظه در منطقه وجود داشته است شهادت می دهند.
این تحولی بود که بر مبنای مکانیسم های داخلی منطقه شکل گرفت. واکنش اردوگاه سرمایه داری دولتی و خصوصی به تحولات این منطقه اما خود حائز اهمیت بسیار است. در یک سوی این بازی اردوگاه سرمایه داری دولتی در پی آنست که موازنه اقتصاد جهانی را از طریق حمایت همه جانبه از بورژوازی منطقه ای در برابر بورژوازی غرب، به نفع خود تغییر دهد. این رویکرد اردوگاه شرق تنها به خاورمیانه محدود نمی شود. شوروی و اقمارش در سراسر جهان دریافته اند که اگر قادر به هضم بورژوازی های منطقه ای در اردوگاه اقتصادی سرمایه داری دولتی نیستند، می باید تمامی تلاش خود را بکار بردند تا دست کم از هضم بورژوازی های کوچک منطقه ای در اردوگاه سرمایه داری خصوصی ممانعت کنند. حمایت بی شائبه اقتصادی، سیاسی و نظامی شوروی از جنبش های رهایی بخش ملی در اقصی نقاط جهان با این منطق کاملا قابل فهم است. بلوک شرق تنها زمانی از استقلال بورژوازی های کوچک منطقه ای حمایت نمی کند که یقین داشته داشته باشد از دست رفتن اسقلال آنها به هضم آنها در اردوگاه خویش منجر می شود.فضای گفتمانی حاکم بر جنش های چپ این مناطق در آن روزگار به خوبی این رویکرد اتحاد جماهیر شوروی و پذیرش آن توسط این جنبشها را نشان می دهد. اکثریت قریب به اتفاق جنبش های چپ از استقلال بورژوازی های بومی خود حمایت بی شائبه می کنند و صف اصلی مبارزان را در این باب تشکیل می دهند. بدیهی است که ناسونالیسم نیز تا اوج گیری خود پیوستگی جنبش چپ به جنبش خود را به فال نیک می گیرد، اما پس از آن به حذف خشونت بار آنها خواهد پرداخت.
در سوی دیگر بورژوازی غرب قرار دارد که دستش از جنبش ناسیونالیسم عرب تا حدود زیادی کوتاه است، به این معنا که معدل عملکرد این جنبش را همواره در جهت عکس منافع خود دریافته است. اگر چنین باشد باید در صورت ظهور جنبش هایی که خود را در برابر شوروی و ناسیونالیسم عرب تعریف می کنند، از آنها حمایتی همه جانبه کرد. در بالا به این نکته اشاره کردم که چگونه آرام آرام ناصریسم به مثابه نوک پیکان جنبش ناسیونالیسم عرب، عرصه را به بنیادگرایی می بازد. پس جنبش هایی که غرب می تواند از آنها دفاع کند بر مبنای مکانیسم های داخلی منطقه شکل می گیرد، حال می ماند حمایت غرب از آنها، حمایتی که با نهایت دست و دل بازی اقتصادی و نظامی صورت می پذیرد و تا پایان جنگ سرد ادامه می یابد. کوربینی غرب در حمایت از این جنبش های کثیف از عدم توجه به تضاد بنیادین موجود در این منطقه شکل می گیرد. غرب معطوف به این نکته نبود و یا نمی خواست باشد که وجود این تضاد بنیادین است که به شکل گیری چنین جنبش هایی در این منطقه می انجامد. اگر ناصریسم بیشتر هوادار شرق، حتی با قیمت حمایت از نئاندرتالهای غار نشینی چون بن لادن شکست بخورد، به دلیل بر جا بودن این تضاد همواره همین نئاندرتال ها جنبش هایی دیگر با روکش های ایدئولوژیکی دیگر را به صحنه می آورند. از این جمله است جنبش کثیف و قرون وسطایی بنیادگرایی که تا دو دهه پیش از ورود بشر به هزاره سوم، تحت حمایت همه جانبه غرب بود.
لازم به ذکر است که تغییر روکش ایدئولوژیک تنها به قطبی از این تضاد که هستی اش در خاورمیانه پرتاب شده است محدود نمی شود. اگر شکست های متعدد اعراب گفتمان ایدئولوژیک بورژوازی خاورمیانه را زیر و رو کرد، پایان جنگ سرد نیز ضرورت تغییرات بنیادین گفتمان ایدئولوژیک جهان غرب را به سردمداران آن گوشزد کرد و اینگونه برقراری نظم نوین جهانی به پرچم اصلی آمریکا و متحدانش بدل شد. گفتمانی بر مبنای پیروزی تغییر میابد و گفتمانی بر مبنای شکست. پشت این پیروزی ها و شکست ها اما تضادی واحد برقرار است: تضاد همیشگی موجود در سرمایه داری در عصر امپریالیسم.
خلاصه آنکه تمامی آنچه در باب مسئله فلسطین آمد، توصیف منجلابی بود که به این تضاد بنیادین موجود در منطقه وجهه رویارویی نظامی میدهد. با توجه به آنچه تا کنون گفتم فکر می کنم آتش تروریسم پایان نمی پذیرد مگر با:
یک – آرام کردن شعله جنگ اسرائیل و فلسطین. این خود امکان پذیر نمی گردد مگر با تشکیل و تحمل دولت مستقل فلسطینی در کنار دولت اسرائیل.
دو – جلوگیری از حمایت های سیاسی، اقتصادی و نظامی دول منطقه که همواره حکم هوای تازه ای را داشته است برای شعله ور تر کردن آتش جنگ بنیادگرایی.
سه - در نهایت از بین بردن تضاد بنیادین موجود در منطقه که همواره به مثابه ماده سوختنی جنگ در این منطقه عمل کرده است. از آنجا که در این منطقه مدتی است که کفه به نفع اسلام گرایان بنیادگرا سنگین شده است، جهان غرب راه حل های اول و دوم را در دستور کار خویش قرار داده است، اما از آنها در باب تحرکی در باب بنیادین ترین راه حل نمی توان هیچ توقعی داشت. تا زمانیکه این منطقه از جهان، به دلیل ویژگی های فوق الذکر چنین جایگاهی را در نظام سرمایه داری حهانی داراست، امید به چنین تحرکی از جهان غرب خیال خام است. غرب در پی از بین بردن کامل این جنبش های کثیف نیست و نمی تواند باشد. بحث آنها تنها بر سر اینست که بنیادگرایی اسلامی پایش را با طول گلیمش اندازه کند. در درون این گلیم اما لگدپرانی بنیادگرایی تا اطلاع ثانوی به هیچ روی مورد نقد غرب نخواهد بود.
قدرت های اکنون بزرگ سرمایه داری جهانی در آینده با تضادهایی روبرو خواهند شد که اهمیت خاورمیانه را برای آنها تحت الشعاع قرار خواهد داد، تضادهایی که در دهه پیش رو بین بلوک هند، چین و روسیه با آمریکا و اتحادیه اروپا در خواهد گرفت. بروز این تضادها بی تفاوتی به لگدپرانی نئاندرتال ها در گلیم خود را بیش از پیش باعث می شود. به بیان بهتر آنچه برای سرمایه داری اهمیت دارد، حد جنایت است نه نفس جنایت. از همین روی پس از پیرایش غارنشینان پشمی آنها را به گلیم خود خواهند راند و با سکوت خود در باب عملکرد آنها، به اعمال ضد بشری آنها مشروعیت خواهند داد. برای پیدا کردن شاهد این منطق لازم نیست به انتظار آینده بنشینیم. حناق سرمایه داری بر آنچه بر بیش از نیمی از جمعیت کشوری به نام عربستان می رود، خود گویا ترین شاهد است. الگوی عربستانی که حد خود را بداند ردای سیاسی است که در صورت لزوم از جانب غرب برای بسیاری از کشورهای این منطقه برازنده می نماید. البته، این همه منوط به آنست که حد خود را بداند وگرنه مانند افغانستان خاکش را در طوبره خواهند کشید. وجهی از این تعرض به افغانستان خود را در رهایی انسان هایی بی گناه از دست نئاندرتال ها می نماید، امری که هر انسان آزاده ای خواهان آنست. اما این همه را تنها می باید در متنی که ذکر آن رفت فهمید وگرنه از سکوت حضرات در برابر پدیده هایی همچون دولت عربستان، همواره امکان رستن شاخ بر سر بیگناه مخاطب وجود دارد.
این همه بدین معناست که حل نهایی جنایاتی از این قبیل بر عهده جنبش چپی است که در مرزهای پدیدارها نمی ماند و همواره در پی آنست که مکانیسم های بنیادین شکل دهنده به پدیدارها را باز شناسد. چپی که از عروج بورژوازی در یک منطقه محدود جغرافیایی حمایت نمی کند و در عوض بر سرنگون کردن فوری و بی قید و شرط هر شکلی از نظام سرمایه داری میپردازد.
آری احیای تمام عیار چهره بشریت مدرن تنها از چنین نیرویی بر می آید، بشریتی که اکنون صورتش از تف نئاندرتالهای غار نشین خیس است.
دلیل اصلی ظهور پدیده کثیف تروریسم را می باید نخست در جغرافیای اقتصادی خاورمیانه جستجو کرد و به دنبال آن به مسئله فلسطین و حمایت دول بنیادگرای این منطقه از تروریسم، به مثابه دو عاملی که به تضاد بنیادین اقتصادی این جغرافیا شکلی خشن و جنگی می بخشند رسید.
شعله های جنگ جهانی دوم فرو می نشیند و از خاکستر مصیبت یهودی کشی، کشوری سر بر می آورد که اسرائیل مینامیمش. جامعه جهانی بر سر به رسمیت شناختن این کشور تردیدی ندارد. شوروی به فاصله یک دقیقه پس از به رسمیت شناخته شدن اسرائیل توسط آمریکا، این کشور را به رسمیت می شناسد. این شناسایی به قدرت های بزرگ سرمایه داری آن روزگار – اعم از سرمایه داری دولتی و سرمایه داری خصوصی – محدود نمی شود. بسیاری دیگر از کشورها فارق از این که در کجای جفرافیای سرمایه داری آن دوران شکل گرفته اند همین روند را تعقیب می کنند. در این میان ناسیونالیسم عرب و دولت هایی که این جنبش را نمایندگی می کنند، استثنا هستند. اما این حرکت خلاف جریان از چه نشئت می گیرد؟
به باور من بازار مصرف، نیروی کار ارزان و نفت سودایی است که چرت بی تفاوتی تمامی قطب های سرمایه داری به این منطقه را همواره پاره کرده است، بی شک ساکنین این جغرافیا نیز به این ویژگی های بومی جغرافیای خویش آگاهند. در حقیقت ناسیونالیسم عرب نماینده بخشی ضعیف از بورژوازی جهانی و ساکن در این جغرافیا است که بر مبنای سه گانه ویژگی فوق همواره بر آن بوده است تا موقعیت خویش را در بوژوازی به هم تنیده جهانی بهبود بخشد. از همین روی این جنبش از ابتدا در برابر ظهور کشوری با نام اسرائیل به دیده شک می نگرد و احساس خطر میکند که حضور این کشور مانعی بر سر شکوفایی بورژوازی مد نظر اعراب باشد. در نتیجه ناسیونالیسم عرب از همان ابتدا در ارکستر جهانی به رسمیت شناختن اسرائیل مشغول به کوک کردن سازی مخالف است. گرچه این مخالفت در ابتدا و همچنین برهه هایی دیگر خصلتی الزاما علنی به خود نمی گیرد، اما مشاهده روابط میان دول عرب با اسرائیل همواره بر وجود بحران و تضاد میان این دو تاکید می گذارد. در مقاطعی اما تضاد میان ناسیونالیسم عرب و اسرائیل نه تنها خصلتی علنی، که سراپا چهره ای جنگی به خود می گیرد و طرفین را به مصافی نظامی می برد. ویژگی هر دو قطب را شوینیسمی کور تشکیل می دهد. شوینیسمی که بر سنت اخلاف خود بر این امر تاکید می کند که دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند. یکی به نصوص مکتبی خویش ارجاع می دهد که پیامبر زجر کشیده ما این خطه را برای رستگاری ما برگزید، و دیگری بر این فرض تکیه می کند، که تا بوده اعراب در این ناحیه گشته اند و از این به بعد نیز خواهند گشت. اوج قدرت جنبش ناسیونالیسم عرب خود را در ناصریسم باز می نمایاند، اما پس از چندی خواسته یا ناخواسته ناصریسم به عنوان افق رهایی بخش خلق عرب شکست می خورد و دیگر توان آنرا ندارد که در حکم روکش ایدئولوژیک اعراب تن نازی کند. می باید به دنبال روکش دیگری بود. اگر ناصریسم بر مبنای وجه ناسیونالیستی اعراب شکل گرفت، روکش جدید می باید بر وجهی متفاوت اما همانقدر هویت ده و فراگیر در نزد اعراب شکل گیرد و اینگونه بنیادگرایی اسلامی بر مبنای وجهه فراگیر و مذهبی اعراب نطفه می بندد. سیر اندیشه صدام که روزی از پرچمداران اصلی ناصریسم بود به خوبی گویای این دگردیسی است. صدام ناصریست بر خلق عرب تاکید داشت و صدام بنیادگرا از خون خود قرآن می نوشت و بر برادری تمامی مسلمانان تاکید می گذاشت. با این منطق، این صدام ناصریست است که بر بستر شکاف عرب و عجم به ایران لشکر می کشد، صدام بنیادگرای پس از ناصریسم اما می داند که در زمانه جدید هویت اسلامی از هویت خلقی کاراتر است و اکنون می باید در سبز باغ های معلق بابل را به ایران نشان داد، که داد.
پذیرش این منطق به هیچ روی بدان معنا نیست که رفتار کلی اعراب و رفتار خاص صدام در مرحله بنیادگرایی اسلامی، هیچ شباهتی با رفتار ایشان در مرحله ناصریسم ندارد. تصور می کنم به قاعده همیشگی آنچه از مرحله پیش قابلیت جذب در مرحه جدید را داشته به حیات خود در عهد بنیادگرایی ادامه داده است، نکته بر سر محو شاه بیت های اصلی اندیشه ناصریسم است که در طی شکست چند باره اعراب از اسرائیل قابلیت جنبشی خود را در منطقه از دست داده بود. در این مفهوم بنیادگرایی امتداد تاریخی ناصریسم است و این هر دو بر وجود تضاد بنیادینی که از دهه پنجاه قرن بیستم تا این لحظه در منطقه وجود داشته است شهادت می دهند.
این تحولی بود که بر مبنای مکانیسم های داخلی منطقه شکل گرفت. واکنش اردوگاه سرمایه داری دولتی و خصوصی به تحولات این منطقه اما خود حائز اهمیت بسیار است. در یک سوی این بازی اردوگاه سرمایه داری دولتی در پی آنست که موازنه اقتصاد جهانی را از طریق حمایت همه جانبه از بورژوازی منطقه ای در برابر بورژوازی غرب، به نفع خود تغییر دهد. این رویکرد اردوگاه شرق تنها به خاورمیانه محدود نمی شود. شوروی و اقمارش در سراسر جهان دریافته اند که اگر قادر به هضم بورژوازی های منطقه ای در اردوگاه اقتصادی سرمایه داری دولتی نیستند، می باید تمامی تلاش خود را بکار بردند تا دست کم از هضم بورژوازی های کوچک منطقه ای در اردوگاه سرمایه داری خصوصی ممانعت کنند. حمایت بی شائبه اقتصادی، سیاسی و نظامی شوروی از جنبش های رهایی بخش ملی در اقصی نقاط جهان با این منطق کاملا قابل فهم است. بلوک شرق تنها زمانی از استقلال بورژوازی های کوچک منطقه ای حمایت نمی کند که یقین داشته داشته باشد از دست رفتن اسقلال آنها به هضم آنها در اردوگاه خویش منجر می شود.فضای گفتمانی حاکم بر جنش های چپ این مناطق در آن روزگار به خوبی این رویکرد اتحاد جماهیر شوروی و پذیرش آن توسط این جنبشها را نشان می دهد. اکثریت قریب به اتفاق جنبش های چپ از استقلال بورژوازی های بومی خود حمایت بی شائبه می کنند و صف اصلی مبارزان را در این باب تشکیل می دهند. بدیهی است که ناسونالیسم نیز تا اوج گیری خود پیوستگی جنبش چپ به جنبش خود را به فال نیک می گیرد، اما پس از آن به حذف خشونت بار آنها خواهد پرداخت.
در سوی دیگر بورژوازی غرب قرار دارد که دستش از جنبش ناسیونالیسم عرب تا حدود زیادی کوتاه است، به این معنا که معدل عملکرد این جنبش را همواره در جهت عکس منافع خود دریافته است. اگر چنین باشد باید در صورت ظهور جنبش هایی که خود را در برابر شوروی و ناسیونالیسم عرب تعریف می کنند، از آنها حمایتی همه جانبه کرد. در بالا به این نکته اشاره کردم که چگونه آرام آرام ناصریسم به مثابه نوک پیکان جنبش ناسیونالیسم عرب، عرصه را به بنیادگرایی می بازد. پس جنبش هایی که غرب می تواند از آنها دفاع کند بر مبنای مکانیسم های داخلی منطقه شکل می گیرد، حال می ماند حمایت غرب از آنها، حمایتی که با نهایت دست و دل بازی اقتصادی و نظامی صورت می پذیرد و تا پایان جنگ سرد ادامه می یابد. کوربینی غرب در حمایت از این جنبش های کثیف از عدم توجه به تضاد بنیادین موجود در این منطقه شکل می گیرد. غرب معطوف به این نکته نبود و یا نمی خواست باشد که وجود این تضاد بنیادین است که به شکل گیری چنین جنبش هایی در این منطقه می انجامد. اگر ناصریسم بیشتر هوادار شرق، حتی با قیمت حمایت از نئاندرتالهای غار نشینی چون بن لادن شکست بخورد، به دلیل بر جا بودن این تضاد همواره همین نئاندرتال ها جنبش هایی دیگر با روکش های ایدئولوژیکی دیگر را به صحنه می آورند. از این جمله است جنبش کثیف و قرون وسطایی بنیادگرایی که تا دو دهه پیش از ورود بشر به هزاره سوم، تحت حمایت همه جانبه غرب بود.
لازم به ذکر است که تغییر روکش ایدئولوژیک تنها به قطبی از این تضاد که هستی اش در خاورمیانه پرتاب شده است محدود نمی شود. اگر شکست های متعدد اعراب گفتمان ایدئولوژیک بورژوازی خاورمیانه را زیر و رو کرد، پایان جنگ سرد نیز ضرورت تغییرات بنیادین گفتمان ایدئولوژیک جهان غرب را به سردمداران آن گوشزد کرد و اینگونه برقراری نظم نوین جهانی به پرچم اصلی آمریکا و متحدانش بدل شد. گفتمانی بر مبنای پیروزی تغییر میابد و گفتمانی بر مبنای شکست. پشت این پیروزی ها و شکست ها اما تضادی واحد برقرار است: تضاد همیشگی موجود در سرمایه داری در عصر امپریالیسم.
خلاصه آنکه تمامی آنچه در باب مسئله فلسطین آمد، توصیف منجلابی بود که به این تضاد بنیادین موجود در منطقه وجهه رویارویی نظامی میدهد. با توجه به آنچه تا کنون گفتم فکر می کنم آتش تروریسم پایان نمی پذیرد مگر با:
یک – آرام کردن شعله جنگ اسرائیل و فلسطین. این خود امکان پذیر نمی گردد مگر با تشکیل و تحمل دولت مستقل فلسطینی در کنار دولت اسرائیل.
دو – جلوگیری از حمایت های سیاسی، اقتصادی و نظامی دول منطقه که همواره حکم هوای تازه ای را داشته است برای شعله ور تر کردن آتش جنگ بنیادگرایی.
سه - در نهایت از بین بردن تضاد بنیادین موجود در منطقه که همواره به مثابه ماده سوختنی جنگ در این منطقه عمل کرده است. از آنجا که در این منطقه مدتی است که کفه به نفع اسلام گرایان بنیادگرا سنگین شده است، جهان غرب راه حل های اول و دوم را در دستور کار خویش قرار داده است، اما از آنها در باب تحرکی در باب بنیادین ترین راه حل نمی توان هیچ توقعی داشت. تا زمانیکه این منطقه از جهان، به دلیل ویژگی های فوق الذکر چنین جایگاهی را در نظام سرمایه داری حهانی داراست، امید به چنین تحرکی از جهان غرب خیال خام است. غرب در پی از بین بردن کامل این جنبش های کثیف نیست و نمی تواند باشد. بحث آنها تنها بر سر اینست که بنیادگرایی اسلامی پایش را با طول گلیمش اندازه کند. در درون این گلیم اما لگدپرانی بنیادگرایی تا اطلاع ثانوی به هیچ روی مورد نقد غرب نخواهد بود.
قدرت های اکنون بزرگ سرمایه داری جهانی در آینده با تضادهایی روبرو خواهند شد که اهمیت خاورمیانه را برای آنها تحت الشعاع قرار خواهد داد، تضادهایی که در دهه پیش رو بین بلوک هند، چین و روسیه با آمریکا و اتحادیه اروپا در خواهد گرفت. بروز این تضادها بی تفاوتی به لگدپرانی نئاندرتال ها در گلیم خود را بیش از پیش باعث می شود. به بیان بهتر آنچه برای سرمایه داری اهمیت دارد، حد جنایت است نه نفس جنایت. از همین روی پس از پیرایش غارنشینان پشمی آنها را به گلیم خود خواهند راند و با سکوت خود در باب عملکرد آنها، به اعمال ضد بشری آنها مشروعیت خواهند داد. برای پیدا کردن شاهد این منطق لازم نیست به انتظار آینده بنشینیم. حناق سرمایه داری بر آنچه بر بیش از نیمی از جمعیت کشوری به نام عربستان می رود، خود گویا ترین شاهد است. الگوی عربستانی که حد خود را بداند ردای سیاسی است که در صورت لزوم از جانب غرب برای بسیاری از کشورهای این منطقه برازنده می نماید. البته، این همه منوط به آنست که حد خود را بداند وگرنه مانند افغانستان خاکش را در طوبره خواهند کشید. وجهی از این تعرض به افغانستان خود را در رهایی انسان هایی بی گناه از دست نئاندرتال ها می نماید، امری که هر انسان آزاده ای خواهان آنست. اما این همه را تنها می باید در متنی که ذکر آن رفت فهمید وگرنه از سکوت حضرات در برابر پدیده هایی همچون دولت عربستان، همواره امکان رستن شاخ بر سر بیگناه مخاطب وجود دارد.
این همه بدین معناست که حل نهایی جنایاتی از این قبیل بر عهده جنبش چپی است که در مرزهای پدیدارها نمی ماند و همواره در پی آنست که مکانیسم های بنیادین شکل دهنده به پدیدارها را باز شناسد. چپی که از عروج بورژوازی در یک منطقه محدود جغرافیایی حمایت نمی کند و در عوض بر سرنگون کردن فوری و بی قید و شرط هر شکلی از نظام سرمایه داری میپردازد.
آری احیای تمام عیار چهره بشریت مدرن تنها از چنین نیرویی بر می آید، بشریتی که اکنون صورتش از تف نئاندرتالهای غار نشین خیس است.


3 نظرات:
سلام محمد جان . خسته نباشی رفیق
وبلاگتو لینک کردم . می خواستم با هم تبادل لینک داشته باشیم .
موفق باشی
eyvalla, man ke nafahmidam vali labod kheili khafan boode, eyvalla eyvalla, edame bede
اینحرفها برای این هست که هیچ غلطی نکردید.لیدر کبیرتون گفت ابتکاراتی دارید برای 16اذر.دو هفته صبر کردیم خبری نشد,چون عرضه کاری نداشتید.مبارزینی مثل رفیق عابد باید تو زندان باشند و جای شما لاف زن ها بیرونه که ازاد باشید و ادای مبارزه دربیارید.چهارتامقاله بنویسیداسمشوبزاریدمبارزه.اما دی اس شجاعانه مراسم برگزار کرد.شماها که مدعی جنبش چژ دانشجویی بودیدکجاقایم شدید روز دانشجو؟کاش وجودشو داشته باشیدجواب بدید.
ارسال يک نظر
توجه:فقط اعضای این وبلاگ می توانند نظر خود را ارسال کنند.