
نویسنده: امی لدر (Amy Leather)
چگونه طبقه حاکم از کار ما خود را ثروتمند می سازند هنگامیکه که به ما دستمزدی می پردازند که به زعم آنها عادلانه است. امی لدر برای یافتن پاسخ این معما، به توضیح اندیشه انقلابی کارل مارکس می پردازد.
عبارت استثمار عمدتا شرایط دهشتناک کار را به ذهن می آورد، شاید نظیر کارهایی در چین و هند که افراد ساعات زیادی به انجام آن در شرایطی بسیار بد مشغولند و در ازاء آن دستمزد کمی دریافت می کنند و یا کار کودکانی که در صنایع پوشاک اروپای غربی استخدام گردیده اند. ما معطوف به افرادی هستیم که در قبال دست مزدی کم، به کاری طولانی در شرایطی فجیع مشغولند. شرایط وحشتناکی که مدیران بی توجه، بی رحمانه برای ایشان بوجود آورده اند. اینگونه "استثمار" برای ما پدیده ای استثنایی است. پدیده ای که به زندگی کاری بسیاری از افراد ،خصوصا در کشورهایی نظیر انگلستان، ربطی پیدا نمی کند.
کارل مارکس فهم دیگری از استثمار دارد. به جای استثنایی پنداشتن استثمار، مارکس استثمار را امری بنیادی در سرمایه داری قلمداد میکند. برای مارکس استثمار تنها به سطح دستمزد و شرایط بد محیط کار محدود نمی شود، بلکه او استثمار را دقیقا همان شیوه ای می داند که سرمایه داری توسط آن، از کاری که ما انجام می دهیم برای خود سود تولید می کند. برای فهم مفهوم استثمار نزد مارکس، نخست می باید از توضیح اینکه چگونه سود بوجود می آید آغاز کنیم : "نظریه ارزش کار".
مارکس ادعا می کند که کار انسان منشا تمامی ارزشهاست. تا اینجا بسیاری از اقتصاددانان با وی هم عقیده اند. اما مارکس از ذکر این نکته فراتر می رود. به باور وی میزان ارزشی که توسط کار کارگر آفریده می شود، بسیار بیش از میزان دستمزدی است که کارگر در قبال کار خود دریافت می کند.در نتیجه سرمایه دار بخشی از ارزش تولیدشده توسط کارگر را از وی میدزدد. این "ارزش افزوده" مبنای سود را تشکیل میدهد.
این بحث برای جریان غالب اقتصاددانان و مفسرین آن کفر محسوب می شود.آنها عموما پذیرفته اند که جهان کار در بردارنده مبادله ای منصفانه است: "دستمزد روزانه منصفانه در قبال کار روزانه منصفانه ". آنها ادعا می کنند، کارگرانی که دستمزدی بیش از حدِ منصفانه طلب می کنند، طماع هستند. اینگونه تقاضاهای دستمزد خودخواهانه ، "سلامت کلیت اقتصاد را به خطر" می اندازند.
عدالت ِ عدالت؟
اما برای مارکس، این بینش " تبادل آزادانه و منصفانه" ، روکشی است بر چهره استثماری که در سرمایه داری وجود دارد. این نگرش، استثمار هر روزه موجود در جوامع را پنهان می کند، استثماری که در طی آن اقلیتی سودی سرشار از کار اکثریت جامعه به دست می آورند.
اما مارکس چگونه به چنین بینش رادیکالی رسید؟ سرمایه داری در زمان مارکس، تازه وارد فاز پیشرفت و توسعه خود شده بود، اما در همان مقطع نیز او می توانست دریابد که این نظام تا چه حد با نظام های پیش از خود تفاوت دارد. در بخش اعظمی از تاریخ بشری انسانها عمدتاً برای مصرف خویش کار کرده بودند. آنها چیزهایی را تولید می کردند که مستقیما به نیازهای آنها معطوف بود، چه مواد غذایی که بر روی زمین آنها می رویید و چه پوشاکی که آنها در منزل میبافتند. در نقطه مقابل سرمایه داری به تولید کالایی معطوف است، چیزها تولید می شوند نه از آن روی که فورا مصرف شوند، بلکه کالاهایی هستند برای فروختن در بازار. کالاها سرانجام می باید به کاری بیاییند اما پیش از آنکه مصرف کنندگان آنها از آنها استفاده کنند می باید با پول مبادله شوند. در نتیجه تمامی کالاها دارای ویژگی هستند که مارکس آنرا "ارزش مبادله" می نامد. قیمت کالاها نشان دهنده ارزش مبادله آنهاست. اما این ارزش مبادله چگونه تعیین می گردد؟ مارکس عنوان می کند تمامی کالاهای خریده و فروخته شده در نظام سرمایه داری دارای ویژگی مشترکی هستند: همگی آنها محصولات کار انسان هستند. این همان نکته ایست که مبنای مبادله را بوجود می آورد.
در جوامع پیشین ،پیش از آنکه پول وسیعا مورد استفاده قرار گیرد، انسانها اشیاء را با یکدیگر مبادله پایاپای می کردند. میزان بزرگی و کوچکی ارزش مبادله چیزهایی که با یکدیگر مبادله میشدند بر این مبنا محاسبه می شد که تولید هر یک از این اجناس توسط انسانها چه مدت زمانی طول کشیده است. دو نفر تنها زمانی به مبادله دو چیز دست میزدند که احساس می کردند، تقریبا زمان یکسانی را برای تولید هر یک صرف کرده اند، در غیر اینصورت معامله منصفانه به نظر نمی رسید. در این میان این تنها مبادله اشیا با یکدیگر نبود که صورت می پذیرفت، بلکه مبادله،شامل زمان کار افراد را نیز می شد.
شیوه مبادله پایاپای آشکارا بسیار زمانبر و ناکارآمد بود. با رشد تولید کالایی، استفاده از پول به عنوان وسیله ای در جهت هم ارز سازی کالاهای متفاوت، از اهمیت بیشتری برخوردار گردید. در گذشته یک میز بر پایه زمان کاری که مصروف تولید آن شده بود با دو صندلی مبادله میشد. اکنون اگر این میز معادل ده پوند ارزش داشته باشد، یک صندلی ارزشی معادل پنج پوند را دارا خواهد بود. قیمت هنوز بیانگر میزان زمانی است که صرف تولید محصول گردیده است، اما استفاده از پول ،واسطه ای که می تواند با تمامی کالاها مبادله شود، نیاز مبادله کنندگان به مبادله مسقیم را از بین می برد. پول به ما این امکان را میدهد تا اشیائی را که هیچ وجه مشترکی ،از حیث مواد تشکیل دهنده، چگونگی تولید و همچنین کاربرد واقعی، با یکدیگر ندارند را در مبادله با یکدیگر هم ارز در نظر بگیریم. اینگونه پول ،با دارا بودن چنین ویژگی، به عنوان هدف تولید در جامعه سرمایه داری بدل می گردد. تا زمانیکه پول قادر است به توانایی خرید کالاهای متفاوت جهت ایجاد یک زندگی بهتر بیانجامد، به دست آوردن آن هدف شخصی ما تلقی می شود. از همین روی چنین به نظر میرسد که پول منشا تمامی ارزشهاست. اما پول تنها می تواند به شما حق برخورداری از کار دیگران را اعطا کند. اگر شما کوهی پول داشته باشید اما هیچ چیز تولید نشود، پول شما به هیچ کار نمی آید. این خصوصیت اجتماعی کار انسانی است که به ما امکان میدهد تا دریابیم یک کالای خاص به چه قیمتی می باید در بازار فروخته شود. این همان امری است که به باور مارکس، تعیین کننده ارزش کالاهاست. قیمت کالا بیانگر زمان کاریست که صرف تولید آن شده است.
تا اینجا همچنان چنین به نظر میرسد که تمامی افراد بیش و کم بر سطحی مشترک قرار دارند. اما اگر تمامی کالاها بر مبنای مقدار زمانی که صرف تولید آنها شده است با یکدیگر مبادله می شوند، سود از کجا بوجود می آید؟ پاسخ را می باید در رابطه سرمایه دار و کارگرمزدی جست. در سرمایه داری، توانایی کار ما ـ مارکس آنرا "نیروی کار" ما می نامد ـ کالاییست که مانند دیگر کالاها می باید خریده و فروخته شود.
هیچ سری در کار نیست!
این امری پوشیده نیست. ما از "پیوستن به بازار کار" پس از اتمام تحصیلات صحبت می کنیم. ما تلاش می کنیم خود را هرچه بیشتر به موجوداتی "قابل فروش" به استخدام کنندگان تبدیل کنیم. کارگران توانایی انجام کار (نیروی کار) خود را به استخدام کننده یا سرمایه داری خاص در برابر قیمتی توافقی (دستمزد ما) میفروشند.
نیروی کار ما ،تا زمانی که قادر است انواع گوناگون کالا را تولید کند، برای سرمایه دار بی اندازه سودمند است. اما چگونه ارزش مبادله آن تعیین می گردد؟ ارزش مبادله نیروی کار دقیقا به مانند دیگر کالاها تعیین می گردد. این به میزان کاری بستگی دارد که صرف تولید آن (نیروی کار) می شود. گرچه سرمایه داران برآنند تا این نکته را فراموش کنند، اما نیروی کار منوط به وجود انسان است. پس به کارگران به میزانی دستمزد داده می شود که بتوانند همچنان به کار کردن ادامه دهند.
آنها به میزانی به شما دستمزد میدهند که برای تأمین غذا، هزینه اجاره یا رهن، پوشاک و استراحت لازم برای آنکه قادر باشید هر روز صبح به محل کار خود بازگردید و از تمرکز و قدرت لازم برای انجام کار خود برخوردار گردید،کافی باشد. در نتیجه آنچه قیمت نیروی کار را تعیین می کند در حقیقت هزینه زندگی در جامعه است. شما به محل کار میروید، جایی که برای سرمایه دار محصول تولید می کنید. درعوض پول ،دستمزد خود، دریافت می کنید و با آن محصولات گوناگونی را می خرید که برای زندگی کردن به آنها نیاز دارید، محصولاتی که به نوبت خود محصول نیروی کار افراد دیگر هستند. تا زمانیکه که شما میزانی از حقوق را دریافت می کنید که قادر باشید هزینه زندگی خود را برآورید، این هنوز عادلانه به نظر میرسد. اما میان میزان حقوق دریافتی شما در قبال فروش نیروی کار شما و ارزشی که نیروی کار شما در ضمن کار ایجاد می کند، اختلافی وجود دارد.
به عنوان مثال، شاید برای آنکه شما به میزانی تولید کنید که قادر باشد مایحتاج خود و خانواده خود را برآورده سازید، برمبنای کار کلی اجتماعی تنها به چهار ساعت کار احتیاج باشد. در اینصورت شما در وقت ناهار، به میزان دستمزدتان تولید کرده اید و اکنون باید به خانه بازگردید. اما شما پس از ناهار کار را متوقف نمی کنید. شما شاید تا بعد از ظهرها و شاید تا هشت ساعت در روز کار می کنید. اگر چهار ساعت زمان برای تولید ارزشی برابر با دست مزد شما کافی بوده است، پس سرمایه دار چهار ساعت دیگر کار شما را به ازا هیچ چیز بر می دارد.
به جیب زدن سود
در این مثال سرمایه دار قادر است روزانه ارزش افزوده چهار ساعت کار هر یک از کارگران را به جیب بزند. این همان چیزی است که منشا سود است و مارکس آنرا "ارزش افزوده" می نامد. نیروی کار شما ارزشی بیش از ارزش نیروی کار شما تولید می کند. در نتیجه استثمار امری نابهنجار در سرمایه داری نیست، بلکه اصولا بخشی از فرآیند نظام سرمایه داری است. امّا استثمار جنبه دیگری نیز دارد.مشکل سرمایه داران این است که وقتی نیروی کار را می خرند،آنچه در دست دارند مردمی هستند که می توانند فکر کنند و کنشگر باشند.
اکثر آدمیان با این تصور سر کار نمی روند که دست مزد آنها می باید تنها به میزان برآوردن حداقل مایحتاج آنها در جهت قادر بودن به ادامه کار هر روزه آنها باشد. بلکه برعکس ما شاهد ثروت هنگفت موجود در جامعه هستیم و به درستی اینگونه تصور می کنیم که مستحق استانداردهای بالاتر زندگی هستیم. از همین روی همواره بر سر قیمت نیروی کار کشمکش وجود داشته است. این منازعات خصوصا در دوره هایی شیوع پیدا می کند که شاهد افزایش هزینه های زندگی هستیم. اگر استثمار برای سرمایه داری امری حیاتی است، نتیجه گیری منطقی از این امر آنست که پایان پذیرفتن استثمار مستلزم پایان پذیرفتن سرمایه داری است. اما در برابر منازعات هر روزه بر سر میزان دستمزد و شرایط کار، ما شاهد منازعات محدوتری بر سر مسئله استثمار هستیم. اگر ما در برخی از این منازعات پیروز شویم این امر به کارگران اعتماد به نفس و قدرت بیشتری برای نیل به پیروزی های بیشتر میدهد. همچنین این امر به پیروزی ما در حیطه نبرد اندیشه هایی که در پی اقناع انسان ها در جهت خلاصی از کلیت این سیستم هستند یاری میرساند.
نظریه ارزش کار مارکس، کار را منشا ارزش معرفی می کند. این امر نشان میدهد که چگونه سرمایه داران بخشی از ارزشی را که نیروی کار تولید می کند را می دزدند. اما این تئوری تنها تفسیری از نظامی که ما در آن زندگی می کنیم نیست. این سلاحی است در دست کارگرانی که می خواهند از نظام سرمایه داری خلاص شوند و به استثمار برای همیشه پایان دهند.
منبع: http://www.socialistworker.co.uk/art.php?id=15481
چگونه طبقه حاکم از کار ما خود را ثروتمند می سازند هنگامیکه که به ما دستمزدی می پردازند که به زعم آنها عادلانه است. امی لدر برای یافتن پاسخ این معما، به توضیح اندیشه انقلابی کارل مارکس می پردازد.
عبارت استثمار عمدتا شرایط دهشتناک کار را به ذهن می آورد، شاید نظیر کارهایی در چین و هند که افراد ساعات زیادی به انجام آن در شرایطی بسیار بد مشغولند و در ازاء آن دستمزد کمی دریافت می کنند و یا کار کودکانی که در صنایع پوشاک اروپای غربی استخدام گردیده اند. ما معطوف به افرادی هستیم که در قبال دست مزدی کم، به کاری طولانی در شرایطی فجیع مشغولند. شرایط وحشتناکی که مدیران بی توجه، بی رحمانه برای ایشان بوجود آورده اند. اینگونه "استثمار" برای ما پدیده ای استثنایی است. پدیده ای که به زندگی کاری بسیاری از افراد ،خصوصا در کشورهایی نظیر انگلستان، ربطی پیدا نمی کند.
کارل مارکس فهم دیگری از استثمار دارد. به جای استثنایی پنداشتن استثمار، مارکس استثمار را امری بنیادی در سرمایه داری قلمداد میکند. برای مارکس استثمار تنها به سطح دستمزد و شرایط بد محیط کار محدود نمی شود، بلکه او استثمار را دقیقا همان شیوه ای می داند که سرمایه داری توسط آن، از کاری که ما انجام می دهیم برای خود سود تولید می کند. برای فهم مفهوم استثمار نزد مارکس، نخست می باید از توضیح اینکه چگونه سود بوجود می آید آغاز کنیم : "نظریه ارزش کار".
مارکس ادعا می کند که کار انسان منشا تمامی ارزشهاست. تا اینجا بسیاری از اقتصاددانان با وی هم عقیده اند. اما مارکس از ذکر این نکته فراتر می رود. به باور وی میزان ارزشی که توسط کار کارگر آفریده می شود، بسیار بیش از میزان دستمزدی است که کارگر در قبال کار خود دریافت می کند.در نتیجه سرمایه دار بخشی از ارزش تولیدشده توسط کارگر را از وی میدزدد. این "ارزش افزوده" مبنای سود را تشکیل میدهد.
این بحث برای جریان غالب اقتصاددانان و مفسرین آن کفر محسوب می شود.آنها عموما پذیرفته اند که جهان کار در بردارنده مبادله ای منصفانه است: "دستمزد روزانه منصفانه در قبال کار روزانه منصفانه ". آنها ادعا می کنند، کارگرانی که دستمزدی بیش از حدِ منصفانه طلب می کنند، طماع هستند. اینگونه تقاضاهای دستمزد خودخواهانه ، "سلامت کلیت اقتصاد را به خطر" می اندازند.
عدالت ِ عدالت؟
اما برای مارکس، این بینش " تبادل آزادانه و منصفانه" ، روکشی است بر چهره استثماری که در سرمایه داری وجود دارد. این نگرش، استثمار هر روزه موجود در جوامع را پنهان می کند، استثماری که در طی آن اقلیتی سودی سرشار از کار اکثریت جامعه به دست می آورند.
اما مارکس چگونه به چنین بینش رادیکالی رسید؟ سرمایه داری در زمان مارکس، تازه وارد فاز پیشرفت و توسعه خود شده بود، اما در همان مقطع نیز او می توانست دریابد که این نظام تا چه حد با نظام های پیش از خود تفاوت دارد. در بخش اعظمی از تاریخ بشری انسانها عمدتاً برای مصرف خویش کار کرده بودند. آنها چیزهایی را تولید می کردند که مستقیما به نیازهای آنها معطوف بود، چه مواد غذایی که بر روی زمین آنها می رویید و چه پوشاکی که آنها در منزل میبافتند. در نقطه مقابل سرمایه داری به تولید کالایی معطوف است، چیزها تولید می شوند نه از آن روی که فورا مصرف شوند، بلکه کالاهایی هستند برای فروختن در بازار. کالاها سرانجام می باید به کاری بیاییند اما پیش از آنکه مصرف کنندگان آنها از آنها استفاده کنند می باید با پول مبادله شوند. در نتیجه تمامی کالاها دارای ویژگی هستند که مارکس آنرا "ارزش مبادله" می نامد. قیمت کالاها نشان دهنده ارزش مبادله آنهاست. اما این ارزش مبادله چگونه تعیین می گردد؟ مارکس عنوان می کند تمامی کالاهای خریده و فروخته شده در نظام سرمایه داری دارای ویژگی مشترکی هستند: همگی آنها محصولات کار انسان هستند. این همان نکته ایست که مبنای مبادله را بوجود می آورد.
در جوامع پیشین ،پیش از آنکه پول وسیعا مورد استفاده قرار گیرد، انسانها اشیاء را با یکدیگر مبادله پایاپای می کردند. میزان بزرگی و کوچکی ارزش مبادله چیزهایی که با یکدیگر مبادله میشدند بر این مبنا محاسبه می شد که تولید هر یک از این اجناس توسط انسانها چه مدت زمانی طول کشیده است. دو نفر تنها زمانی به مبادله دو چیز دست میزدند که احساس می کردند، تقریبا زمان یکسانی را برای تولید هر یک صرف کرده اند، در غیر اینصورت معامله منصفانه به نظر نمی رسید. در این میان این تنها مبادله اشیا با یکدیگر نبود که صورت می پذیرفت، بلکه مبادله،شامل زمان کار افراد را نیز می شد.
شیوه مبادله پایاپای آشکارا بسیار زمانبر و ناکارآمد بود. با رشد تولید کالایی، استفاده از پول به عنوان وسیله ای در جهت هم ارز سازی کالاهای متفاوت، از اهمیت بیشتری برخوردار گردید. در گذشته یک میز بر پایه زمان کاری که مصروف تولید آن شده بود با دو صندلی مبادله میشد. اکنون اگر این میز معادل ده پوند ارزش داشته باشد، یک صندلی ارزشی معادل پنج پوند را دارا خواهد بود. قیمت هنوز بیانگر میزان زمانی است که صرف تولید محصول گردیده است، اما استفاده از پول ،واسطه ای که می تواند با تمامی کالاها مبادله شود، نیاز مبادله کنندگان به مبادله مسقیم را از بین می برد. پول به ما این امکان را میدهد تا اشیائی را که هیچ وجه مشترکی ،از حیث مواد تشکیل دهنده، چگونگی تولید و همچنین کاربرد واقعی، با یکدیگر ندارند را در مبادله با یکدیگر هم ارز در نظر بگیریم. اینگونه پول ،با دارا بودن چنین ویژگی، به عنوان هدف تولید در جامعه سرمایه داری بدل می گردد. تا زمانیکه پول قادر است به توانایی خرید کالاهای متفاوت جهت ایجاد یک زندگی بهتر بیانجامد، به دست آوردن آن هدف شخصی ما تلقی می شود. از همین روی چنین به نظر میرسد که پول منشا تمامی ارزشهاست. اما پول تنها می تواند به شما حق برخورداری از کار دیگران را اعطا کند. اگر شما کوهی پول داشته باشید اما هیچ چیز تولید نشود، پول شما به هیچ کار نمی آید. این خصوصیت اجتماعی کار انسانی است که به ما امکان میدهد تا دریابیم یک کالای خاص به چه قیمتی می باید در بازار فروخته شود. این همان امری است که به باور مارکس، تعیین کننده ارزش کالاهاست. قیمت کالا بیانگر زمان کاریست که صرف تولید آن شده است.
تا اینجا همچنان چنین به نظر میرسد که تمامی افراد بیش و کم بر سطحی مشترک قرار دارند. اما اگر تمامی کالاها بر مبنای مقدار زمانی که صرف تولید آنها شده است با یکدیگر مبادله می شوند، سود از کجا بوجود می آید؟ پاسخ را می باید در رابطه سرمایه دار و کارگرمزدی جست. در سرمایه داری، توانایی کار ما ـ مارکس آنرا "نیروی کار" ما می نامد ـ کالاییست که مانند دیگر کالاها می باید خریده و فروخته شود.
هیچ سری در کار نیست!
این امری پوشیده نیست. ما از "پیوستن به بازار کار" پس از اتمام تحصیلات صحبت می کنیم. ما تلاش می کنیم خود را هرچه بیشتر به موجوداتی "قابل فروش" به استخدام کنندگان تبدیل کنیم. کارگران توانایی انجام کار (نیروی کار) خود را به استخدام کننده یا سرمایه داری خاص در برابر قیمتی توافقی (دستمزد ما) میفروشند.
نیروی کار ما ،تا زمانی که قادر است انواع گوناگون کالا را تولید کند، برای سرمایه دار بی اندازه سودمند است. اما چگونه ارزش مبادله آن تعیین می گردد؟ ارزش مبادله نیروی کار دقیقا به مانند دیگر کالاها تعیین می گردد. این به میزان کاری بستگی دارد که صرف تولید آن (نیروی کار) می شود. گرچه سرمایه داران برآنند تا این نکته را فراموش کنند، اما نیروی کار منوط به وجود انسان است. پس به کارگران به میزانی دستمزد داده می شود که بتوانند همچنان به کار کردن ادامه دهند.
آنها به میزانی به شما دستمزد میدهند که برای تأمین غذا، هزینه اجاره یا رهن، پوشاک و استراحت لازم برای آنکه قادر باشید هر روز صبح به محل کار خود بازگردید و از تمرکز و قدرت لازم برای انجام کار خود برخوردار گردید،کافی باشد. در نتیجه آنچه قیمت نیروی کار را تعیین می کند در حقیقت هزینه زندگی در جامعه است. شما به محل کار میروید، جایی که برای سرمایه دار محصول تولید می کنید. درعوض پول ،دستمزد خود، دریافت می کنید و با آن محصولات گوناگونی را می خرید که برای زندگی کردن به آنها نیاز دارید، محصولاتی که به نوبت خود محصول نیروی کار افراد دیگر هستند. تا زمانیکه که شما میزانی از حقوق را دریافت می کنید که قادر باشید هزینه زندگی خود را برآورید، این هنوز عادلانه به نظر میرسد. اما میان میزان حقوق دریافتی شما در قبال فروش نیروی کار شما و ارزشی که نیروی کار شما در ضمن کار ایجاد می کند، اختلافی وجود دارد.
به عنوان مثال، شاید برای آنکه شما به میزانی تولید کنید که قادر باشد مایحتاج خود و خانواده خود را برآورده سازید، برمبنای کار کلی اجتماعی تنها به چهار ساعت کار احتیاج باشد. در اینصورت شما در وقت ناهار، به میزان دستمزدتان تولید کرده اید و اکنون باید به خانه بازگردید. اما شما پس از ناهار کار را متوقف نمی کنید. شما شاید تا بعد از ظهرها و شاید تا هشت ساعت در روز کار می کنید. اگر چهار ساعت زمان برای تولید ارزشی برابر با دست مزد شما کافی بوده است، پس سرمایه دار چهار ساعت دیگر کار شما را به ازا هیچ چیز بر می دارد.
به جیب زدن سود
در این مثال سرمایه دار قادر است روزانه ارزش افزوده چهار ساعت کار هر یک از کارگران را به جیب بزند. این همان چیزی است که منشا سود است و مارکس آنرا "ارزش افزوده" می نامد. نیروی کار شما ارزشی بیش از ارزش نیروی کار شما تولید می کند. در نتیجه استثمار امری نابهنجار در سرمایه داری نیست، بلکه اصولا بخشی از فرآیند نظام سرمایه داری است. امّا استثمار جنبه دیگری نیز دارد.مشکل سرمایه داران این است که وقتی نیروی کار را می خرند،آنچه در دست دارند مردمی هستند که می توانند فکر کنند و کنشگر باشند.
اکثر آدمیان با این تصور سر کار نمی روند که دست مزد آنها می باید تنها به میزان برآوردن حداقل مایحتاج آنها در جهت قادر بودن به ادامه کار هر روزه آنها باشد. بلکه برعکس ما شاهد ثروت هنگفت موجود در جامعه هستیم و به درستی اینگونه تصور می کنیم که مستحق استانداردهای بالاتر زندگی هستیم. از همین روی همواره بر سر قیمت نیروی کار کشمکش وجود داشته است. این منازعات خصوصا در دوره هایی شیوع پیدا می کند که شاهد افزایش هزینه های زندگی هستیم. اگر استثمار برای سرمایه داری امری حیاتی است، نتیجه گیری منطقی از این امر آنست که پایان پذیرفتن استثمار مستلزم پایان پذیرفتن سرمایه داری است. اما در برابر منازعات هر روزه بر سر میزان دستمزد و شرایط کار، ما شاهد منازعات محدوتری بر سر مسئله استثمار هستیم. اگر ما در برخی از این منازعات پیروز شویم این امر به کارگران اعتماد به نفس و قدرت بیشتری برای نیل به پیروزی های بیشتر میدهد. همچنین این امر به پیروزی ما در حیطه نبرد اندیشه هایی که در پی اقناع انسان ها در جهت خلاصی از کلیت این سیستم هستند یاری میرساند.
نظریه ارزش کار مارکس، کار را منشا ارزش معرفی می کند. این امر نشان میدهد که چگونه سرمایه داران بخشی از ارزشی را که نیروی کار تولید می کند را می دزدند. اما این تئوری تنها تفسیری از نظامی که ما در آن زندگی می کنیم نیست. این سلاحی است در دست کارگرانی که می خواهند از نظام سرمایه داری خلاص شوند و به استثمار برای همیشه پایان دهند.
منبع: http://www.socialistworker.co.uk/art.php?id=15481


1 نظرات:
وبلاگ ضد به روز شد
ارسال يک نظر
توجه:فقط اعضای این وبلاگ می توانند نظر خود را ارسال کنند.