یکشنبه ۲۸ دسامبر ۲۰۰۸

استثمار چیست؟


نویسنده: امی لدر (Amy Leather)
چگونه طبقه حاکم از کار ما خود را ثروتمند می سازند هنگامیکه که به ما دستمزدی می پردازند که به زعم آنها عادلانه است. امی لدر برای یافتن پاسخ این معما، به توضیح اندیشه انقلابی کارل مارکس می پردازد.
عبارت استثمار عمدتا شرایط دهشتناک کار را به ذهن می آورد، شاید نظیر کارهایی در چین و هند که افراد ساعات زیادی به انجام آن در شرایطی بسیار بد مشغولند و در ازاء آن دستمزد کمی دریافت می کنند و یا کار کودکانی که در صنایع پوشاک اروپای غربی استخدام گردیده اند. ما معطوف به افرادی هستیم که در قبال دست مزدی کم، به کاری طولانی در شرایطی فجیع مشغولند. شرایط وحشتناکی که مدیران بی توجه، بی رحمانه برای ایشان بوجود آورده اند. اینگونه "استثمار" برای ما پدیده ای استثنایی است. پدیده ای که به زندگی کاری بسیاری از افراد ،خصوصا در کشورهایی نظیر انگلستان، ربطی پیدا نمی کند.
کارل مارکس فهم دیگری از استثمار دارد. به جای استثنایی پنداشتن استثمار، مارکس استثمار را امری بنیادی در سرمایه داری قلمداد میکند. برای مارکس استثمار تنها به سطح دستمزد و شرایط بد محیط کار محدود نمی شود، بلکه او استثمار را دقیقا همان شیوه ای می داند که سرمایه داری توسط آن، از کاری که ما انجام می دهیم برای خود سود تولید می کند. برای فهم مفهوم استثمار نزد مارکس، نخست می باید از توضیح اینکه چگونه سود بوجود می آید آغاز کنیم : "نظریه ارزش کار".
مارکس ادعا می کند که کار انسان منشا تمامی ارزشهاست. تا اینجا بسیاری از اقتصاددانان با وی هم عقیده اند. اما مارکس از ذکر این نکته فراتر می رود. به باور وی میزان ارزشی که توسط کار کارگر آفریده می شود، بسیار بیش از میزان دستمزدی است که کارگر در قبال کار خود دریافت می کند.در نتیجه سرمایه دار بخشی از ارزش تولیدشده توسط کارگر را از وی میدزدد. این "ارزش افزوده" مبنای سود را تشکیل میدهد.
این بحث برای جریان غالب اقتصاددانان و مفسرین آن کفر محسوب می شود.آنها عموما پذیرفته اند که جهان کار در بردارنده مبادله ای منصفانه است: "دستمزد روزانه منصفانه در قبال کار روزانه منصفانه ". آنها ادعا می کنند، کارگرانی که دستمزدی بیش از حدِ منصفانه طلب می کنند، طماع هستند. اینگونه تقاضاهای دستمزد خودخواهانه ، "سلامت کلیت اقتصاد را به خطر" می اندازند.

عدالت ِ عدالت؟
اما برای مارکس، این بینش " تبادل آزادانه و منصفانه" ، روکشی است بر چهره استثماری که در سرمایه داری وجود دارد. این نگرش، استثمار هر روزه موجود در جوامع را پنهان می کند، استثماری که در طی آن اقلیتی سودی سرشار از کار اکثریت جامعه به دست می آورند.
اما مارکس چگونه به چنین بینش رادیکالی رسید؟ سرمایه داری در زمان مارکس، تازه وارد فاز پیشرفت و توسعه خود شده بود، اما در همان مقطع نیز او می توانست دریابد که این نظام تا چه حد با نظام های پیش از خود تفاوت دارد. در بخش اعظمی از تاریخ بشری انسانها عمدتاً برای مصرف خویش کار کرده بودند. آنها چیزهایی را تولید می کردند که مستقیما به نیازهای آنها معطوف بود، چه مواد غذایی که بر روی زمین آنها می رویید و چه پوشاکی که آنها در منزل میبافتند. در نقطه مقابل سرمایه داری به تولید کالایی معطوف است، چیزها تولید می شوند نه از آن روی که فورا مصرف شوند، بلکه کالاهایی هستند برای فروختن در بازار. کالاها سرانجام می باید به کاری بیاییند اما پیش از آنکه مصرف کنندگان آنها از آنها استفاده کنند می باید با پول مبادله شوند. در نتیجه تمامی کالاها دارای ویژگی هستند که مارکس آنرا "ارزش مبادله" می نامد. قیمت کالاها نشان دهنده ارزش مبادله آنهاست. اما این ارزش مبادله چگونه تعیین می گردد؟ مارکس عنوان می کند تمامی کالاهای خریده و فروخته شده در نظام سرمایه داری دارای ویژگی مشترکی هستند: همگی آنها محصولات کار انسان هستند. این همان نکته ایست که مبنای مبادله را بوجود می آورد.
در جوامع پیشین ،پیش از آنکه پول وسیعا مورد استفاده قرار گیرد، انسانها اشیاء را با یکدیگر مبادله پایاپای می کردند. میزان بزرگی و کوچکی ارزش مبادله چیزهایی که با یکدیگر مبادله میشدند بر این مبنا محاسبه می شد که تولید هر یک از این اجناس توسط انسانها چه مدت زمانی طول کشیده است. دو نفر تنها زمانی به مبادله دو چیز دست میزدند که احساس می کردند، تقریبا زمان یکسانی را برای تولید هر یک صرف کرده اند، در غیر اینصورت معامله منصفانه به نظر نمی رسید. در این میان این تنها مبادله اشیا با یکدیگر نبود که صورت می پذیرفت، بلکه مبادله،شامل زمان کار افراد را نیز می شد.
شیوه مبادله پایاپای آشکارا بسیار زمانبر و ناکارآمد بود. با رشد تولید کالایی، استفاده از پول به عنوان وسیله ای در جهت هم ارز سازی کالاهای متفاوت، از اهمیت بیشتری برخوردار گردید. در گذشته یک میز بر پایه زمان کاری که مصروف تولید آن شده بود با دو صندلی مبادله میشد. اکنون اگر این میز معادل ده پوند ارزش داشته باشد، یک صندلی ارزشی معادل پنج پوند را دارا خواهد بود. قیمت هنوز بیانگر میزان زمانی است که صرف تولید محصول گردیده است، اما استفاده از پول ،واسطه ای که می تواند با تمامی کالاها مبادله شود، نیاز مبادله کنندگان به مبادله مسقیم را از بین می برد. پول به ما این امکان را میدهد تا اشیائی را که هیچ وجه مشترکی ،از حیث مواد تشکیل دهنده، چگونگی تولید و همچنین کاربرد واقعی، با یکدیگر ندارند را در مبادله با یکدیگر هم ارز در نظر بگیریم. اینگونه پول ،با دارا بودن چنین ویژگی، به عنوان هدف تولید در جامعه سرمایه داری بدل می گردد. تا زمانیکه پول قادر است به توانایی خرید کالاهای متفاوت جهت ایجاد یک زندگی بهتر بیانجامد، به دست آوردن آن هدف شخصی ما تلقی می شود. از همین روی چنین به نظر میرسد که پول منشا تمامی ارزشهاست. اما پول تنها می تواند به شما حق برخورداری از کار دیگران را اعطا کند. اگر شما کوهی پول داشته باشید اما هیچ چیز تولید نشود، پول شما به هیچ کار نمی آید. این خصوصیت اجتماعی کار انسانی است که به ما امکان میدهد تا دریابیم یک کالای خاص به چه قیمتی می باید در بازار فروخته شود. این همان امری است که به باور مارکس، تعیین کننده ارزش کالاهاست. قیمت کالا بیانگر زمان کاریست که صرف تولید آن شده است.
تا اینجا همچنان چنین به نظر میرسد که تمامی افراد بیش و کم بر سطحی مشترک قرار دارند. اما اگر تمامی کالاها بر مبنای مقدار زمانی که صرف تولید آنها شده است با یکدیگر مبادله می شوند، سود از کجا بوجود می آید؟ پاسخ را می باید در رابطه سرمایه دار و کارگرمزدی جست. در سرمایه داری، توانایی کار ما ـ مارکس آنرا "نیروی کار" ما می نامد ـ کالاییست که مانند دیگر کالاها می باید خریده و فروخته شود.

هیچ سری در کار نیست!
این امری پوشیده نیست. ما از "پیوستن به بازار کار" پس از اتمام تحصیلات صحبت می کنیم. ما تلاش می کنیم خود را هرچه بیشتر به موجوداتی "قابل فروش" به استخدام کنندگان تبدیل کنیم. کارگران توانایی انجام کار (نیروی کار) خود را به استخدام کننده یا سرمایه داری خاص در برابر قیمتی توافقی (دستمزد ما) میفروشند.
نیروی کار ما ،تا زمانی که قادر است انواع گوناگون کالا را تولید کند، برای سرمایه دار بی اندازه سودمند است. اما چگونه ارزش مبادله آن تعیین می گردد؟ ارزش مبادله نیروی کار دقیقا به مانند دیگر کالاها تعیین می گردد. این به میزان کاری بستگی دارد که صرف تولید آن (نیروی کار) می شود. گرچه سرمایه داران برآنند تا این نکته را فراموش کنند، اما نیروی کار منوط به وجود انسان است. پس به کارگران به میزانی دستمزد داده می شود که بتوانند همچنان به کار کردن ادامه دهند.
آنها به میزانی به شما دستمزد میدهند که برای تأمین غذا، هزینه اجاره یا رهن، پوشاک و استراحت لازم برای آنکه قادر باشید هر روز صبح به محل کار خود بازگردید و از تمرکز و قدرت لازم برای انجام کار خود برخوردار گردید،کافی باشد. در نتیجه آنچه قیمت نیروی کار را تعیین می کند در حقیقت هزینه زندگی در جامعه است. شما به محل کار میروید، جایی که برای سرمایه دار محصول تولید می کنید. درعوض پول ،دستمزد خود، دریافت می کنید و با آن محصولات گوناگونی را می خرید که برای زندگی کردن به آنها نیاز دارید، محصولاتی که به نوبت خود محصول نیروی کار افراد دیگر هستند. تا زمانیکه که شما میزانی از حقوق را دریافت می کنید که قادر باشید هزینه زندگی خود را برآورید، این هنوز عادلانه به نظر میرسد. اما میان میزان حقوق دریافتی شما در قبال فروش نیروی کار شما و ارزشی که نیروی کار شما در ضمن کار ایجاد می کند، اختلافی وجود دارد.
به عنوان مثال، شاید برای آنکه شما به میزانی تولید کنید که قادر باشد مایحتاج خود و خانواده خود را برآورده سازید، برمبنای کار کلی اجتماعی تنها به چهار ساعت کار احتیاج باشد. در اینصورت شما در وقت ناهار، به میزان دستمزدتان تولید کرده اید و اکنون باید به خانه بازگردید. اما شما پس از ناهار کار را متوقف نمی کنید. شما شاید تا بعد از ظهرها و شاید تا هشت ساعت در روز کار می کنید. اگر چهار ساعت زمان برای تولید ارزشی برابر با دست مزد شما کافی بوده است، پس سرمایه دار چهار ساعت دیگر کار شما را به ازا هیچ چیز بر می دارد.

به جیب زدن سود
در این مثال سرمایه دار قادر است روزانه ارزش افزوده چهار ساعت کار هر یک از کارگران را به جیب بزند. این همان چیزی است که منشا سود است و مارکس آنرا "ارزش افزوده" می نامد. نیروی کار شما ارزشی بیش از ارزش نیروی کار شما تولید می کند. در نتیجه استثمار امری نابهنجار در سرمایه داری نیست، بلکه اصولا بخشی از فرآیند نظام سرمایه داری است. امّا استثمار جنبه دیگری نیز دارد.مشکل سرمایه داران این است که وقتی نیروی کار را می خرند،آنچه در دست دارند مردمی هستند که می توانند فکر کنند و کنشگر باشند.
اکثر آدمیان با این تصور سر کار نمی روند که دست مزد آنها می باید تنها به میزان برآوردن حداقل مایحتاج آنها در جهت قادر بودن به ادامه کار هر روزه آنها باشد. بلکه برعکس ما شاهد ثروت هنگفت موجود در جامعه هستیم و به درستی اینگونه تصور می کنیم که مستحق استانداردهای بالاتر زندگی هستیم. از همین روی همواره بر سر قیمت نیروی کار کشمکش وجود داشته است. این منازعات خصوصا در دوره هایی شیوع پیدا می کند که شاهد افزایش هزینه های زندگی هستیم. اگر استثمار برای سرمایه داری امری حیاتی است، نتیجه گیری منطقی از این امر آنست که پایان پذیرفتن استثمار مستلزم پایان پذیرفتن سرمایه داری است. اما در برابر منازعات هر روزه بر سر میزان دستمزد و شرایط کار، ما شاهد منازعات محدوتری بر سر مسئله استثمار هستیم. اگر ما در برخی از این منازعات پیروز شویم این امر به کارگران اعتماد به نفس و قدرت بیشتری برای نیل به پیروزی های بیشتر میدهد. همچنین این امر به پیروزی ما در حیطه نبرد اندیشه هایی که در پی اقناع انسان ها در جهت خلاصی از کلیت این سیستم هستند یاری میرساند.
نظریه ارزش کار مارکس، کار را منشا ارزش معرفی می کند. این امر نشان میدهد که چگونه سرمایه داران بخشی از ارزشی را که نیروی کار تولید می کند را می دزدند. اما این تئوری تنها تفسیری از نظامی که ما در آن زندگی می کنیم نیست. این سلاحی است در دست کارگرانی که می خواهند از نظام سرمایه داری خلاص شوند و به استثمار برای همیشه پایان دهند.
منبع: http://www.socialistworker.co.uk/art.php?id=15481

سه‌شنبه ۲۳ دسامبر ۲۰۰۸

درست دیدن وظیفه شما نیست، حق شماست


13 آذر 86 بدون شک یکی از نقاط عطف تاریخ جنبش دانشجویی و مشخصاً جریان چپ دانشجویی بوده است. برگزاری تجمع دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب و پیامد آن ،سرکوب گسترده و بازداشت بیش از 70 نفر از دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب در تهران و سایر شهرستانها، شوک عظیمی به ناظران این واقعه وارد کرد و مجال سکوت در برابر این رویداد را از ایشان گرفت. حاصل این از دست رفتن مجال سکوت را مواضع مکتوب و غیر مکتوبی تشکیل می دهند که در موافقت یا مخالفت با عملکرد دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب در 13 آذر 1386 پدیدار گشتند. آنچه از تدقیق در باب تمامی این مواضع آشکار می گردد اینست که تمامی موافقان و مخالفان 13 آذر بر سر یک نکته اشتراک نظر دارند: صف بندی جدیدی شکل گرفته و بر مبنای آن دوران تازه ای در تاریخ چپ دانشجویی آغاز خواهد شد.
با گذشت یک سال از این رویداد و در شرایطی که سرکوب بی سابقه میرود تا تمامی صداهای مخالف را خفه کند، نگارنده این سطور برآن است تا از سرمایه سیاسی ای که دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب با فعالیت هاشان و بخصوص با برگزاری آکسیون 13 آذر به دست آوردند، دفاع کند. دفاع از این سرمایه در شرایطی که داب (دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب) مورد حمله نقدهای مختلف راست و بخصوص راستهای چپ نماست، اولین گام برای شکل دادن به افق آینده است. چپ نماهایی که درست به دلیل دنباله رو بودن ذاتی نظرگاهشان، از قافله تحولات عقب افتاده اند و از همین روی سعی می کنند با هذیان گویی و توسل به کثیف ترین شکل شیوه های پرونده سازی، جایی برای خود در جنبش دانشجویی بیابند.
ـ چرا 13 آذر برگزار شد؟
برای شروع تبیین وضعیت تنها باید به گذشته نگاه کنیم و به این سوال پاسخ دهیم که اولین بار، سنگ پراکنی از چه موضعی و تحت چه عنوانی انجام شد. در چه بستری تجمع مستقل دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب در 13 آذر از سوی برخی حرکتی آوانتوریستی شناخته و عرض اندام مستقل چپ برای اولین بار پس از دهه شصت حرکتی هزینه زا و بی فایده نشان داده شد.
لازم به توضیح نیست که حرکات یک جریان سیاسی را تنها می توان با توجه به شرایطی سنجید که آن جریان در بطن آن حاضر است و دست به پراتیک می زند. هیچ فرمول کلی و جهانشمولی برای بررسی یک اتفاق سیاسی، خارج از شرایط تاریخی آن وجود ندارد. در صورت وجود چنین فرمول جادویی، راه بسیار روشن می نمود و این همه مباحثه در ادبیات سیاسی چپ شکل نمی گرفت و این همه نظرگاه متضاد از دل آن بیرون نمی آمد. در این صورت مسلماً تاکنون چپ بارها فاتح تاریخ شده بود. از همین روی می باید در نخستین گام شرایطی را بررسی کرد که در بطن آن تصمیم برگزاری آکسیون 13 آذر اتخاذ شد.
نطفه ی حرکت دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب از سال 82 و در بستر شکست جنبش اصلاحات شکل گرفت. در این شرایط اولین مشکل این جریان سیاسی شناساندن نظرگاه خود به عموم بود. امری که به دلیل موقعیت ضعیف جهانی چپ و همین طور سابقه ی چپ تحت رهبری جریانهای پوپولیستی در ایران بسیار دشوار می نمود. تلاش بی وقفه ی چپ برای اعلام موجودیت و جذب نیروهای رادیکال در سطح دانشگاه سرانجام توانست جریانی با بدنه ی دانشجویی را حول یک نظرگاه سیاسی به وجود آورد. در این مقطع چپ، به درستی معطوف به عرض اندام در برابر نیرویی بود که سالها خود را به عنوان تنها جریان دانشجویی معرفی کرده بود. اگر نظرگاه دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب، ادبیات و نظرگاه دفتر تحکیم وحدت و کلیت جریان لیبرالیسم را افشا می کرد، پراتیک مستقل این جریان سیاسی ،خصوصا پس از درگیری هایی که در جریان برگزاری 16 آذر 85 به وجود آمد، می باید به گونه ای دست به تغییر در بافت واقعی منازعات سیاسی جریان های موجود در دانشگاه می زد تا این جریان بتواند خود را بگونه ای درخور و با هویتی مستقل به عنوان آلترناتیوی در جنبش دانشجویی معرفی نماید. به این معنا باید برگزاری تجمع مستقل را اقدامی نه زود و نه دیر نامید. دیر نبود چرا که تا قبل از آن هنوز از یک سو توان سازماندهی نیروهایش برای برگزاری مراسمی مستقل را نداشت و از سوی دیگر امکان پراتیک مشترک با دیگر جریانات سیاسی حاضر در دانشگاه منتفی نبود و زود نبود از آن جا که عدم برگزاری مراسم مستقل این جریان را به جریانی حاشیه ای و صرفاً اخلالگر در حیطه ی فعالیت جریانهای دیگر به عموم معرفی می کرد و از قدرت واقعی این جریان در حیطه دانشگاه چهره ای درخور ارائه نمی داد. در توضیح زود نبودن آکسیون مستقل نکته ی دیگری را نباید از نظر دور نگه داشت و آن بسته شدن فضای جامعه و دانشگاه بود. بر خلاف مغلطه ی بسیاری که داب را متهم به خیالپردازی درباره ی آینده و داشتن توهمی از افق تغییر در جامعه می کنند، به شهادت گفته ها و نوشته های دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب این جریان، تنها جریان و یا دست کم تنها جریان چپی بود که در مورد پادگانی شدن فضای جامعه هشدار داده بود (رجوع شود به بیانیه داب به مناسبت 16 آذر 86) و به همین دلیل به خوبی می دانست که در صورت عدم برگزاری تجمع مستقل فرصت این برگزاری را حداقل برای مدتی طولانی از دست خواهد داد. به این معنا برگزاری این آکسیون به شکلی مستقل تاکتیکی کاملاً درست و بجا بود.
نقد دیگری که بلافاصله پس از نقد نخست از جانب راست بیان می شود این است که: داب با اعمالش باعث افزایش فشار و حساسیت حاکمیت بر چپ شده است. به اعتقاد من این نقد را تنها میتوان غرولندی خرده بورژوایی دانست. خرده بورژوایی و نه پرولتری چرا که تفکر پرولتری بر خلاف تفکر بورژوایی واقعیت را پویا درک می کند و ابزار تغییر این واقعیت را می شناسد و در دست می گیرد. درست به همین دلیل است که تفکر پرولتری همواره و در هر شرایطی راهکاری برای فائق آمدن بر وضعیت موجود را به مبارزین مسلح به این گونه از تفکر ارائه می دهد. داعیان این نقد ،به فرض درست بودن مدعایشان، در برابر این سوال که دیروز چه تحلیلی از شرایط داشتید و چه راهکاری برای جلوگیری از امنیتی شدن فضای جامعه و دانشگاه ارائه کردید و امروز چه تحلیلی و چه راهکاری برای فائق آمدن بر فضای امنیتی موجود در جامعه و دانشگاه ها و فشاری که به اعتقاد شما داب باعث بوجود آمدن آن شده است دارید، یا پاسخی ندارند و یا به لجن پراکنی در فضای مجازی بسنده می کنند و راهکاری عملی و واقعاً سیاسی ارائه نمی دهند، امری که مشخصه ی تفکر خرده بورژوایی است. خرده بورژوا همواره در تاریخ همین گونه بوده است. او همواره نظاره گر تحولات پیرامون بوده و پس از نظاره ی شکست آهی کشیده که ای وای چرا طبقه ی کارگر در آلمان توسط فاشیسم رهبری شد و چرا در فلان جا توسط بورژوازی ملی و در بهمان جا توسط اسلام سیاسی. این خرده بورژوا است که در ذکر تمامی این رخدادهایی که از آن به نام فاجعه یاد می کند، عاجز از درک پراتیک انسان است.
خطاب به این منتقدین باید گفت که دانشگاه خطه ای منفصل از بافت کلی جامعه نیست و در این معنا خطوط کلی افزایش فشار سیاسی و یا گشایش فضای سیاسی درست مشمول همان مکانیسم هایی است که بر کلیت جامعه و جنبش های دیگر اجتماعی حکم میراند. اگر جنبش زنان ایران دیریست که فشارهایی به سابقه را تحمل می کند، اگر کمر جنبش کارگری ایران از یک سو به دلیل فشار اقتصادی و از سوی دیگر به دلیل فضای سرکوبی بی سابقه خم شده است، اگر فضای اجتماعی ایران روز به روز فضایی امنیتی تر می شود، دانشگاه و دانشگاهیان نمی توانند تافته ای جدا بافته را در میان تشکیل دهند و از فضای سرکوب بی بهره بمانند. چشمانتان را باز کنید و به آنچه در پیرامونتان به خشن ترین شکل در جریان است نگاهی دقیق بیاندازید. درست است که کنش سیاسی می باید آنچنان دقیق مقطع زمانی بروز خویش را انتخاب کند که بیشترین فایده را با کمترین هزینه معطوف به خود گرداند، اما برای فهم آنچه در جامعه می گذرد هیچ احتیاجی به این مهندسی دقیق زمانی نیست.
باور کنید هیچ نسبتی میان طرح انتخاب فردی به نام فرهاد رهبر در مقام فرمانده پادگان تهران در تابستان 86 و آنچه در 13 آذر همان سال(پنج ماه بعد) اتفاق افتاد وجود ندارد. باور کنید خون مددی در پادگان زنجان از این به جوش نیامد که چرا عده ای دانشجوی چپ در دانشگاه تهران تجمعی مستقل برگزار کرده اند و تنها با تعدی به یک دختر دانشجو می توان از ننگ برگزاری چنین مراسمی در دانشگاه خلاص شد. باور بفرمایید، اینگونه نبود که حکومت فکر کند حالا که چپ ها بهانه را در دانشگاه به دست ما داده اند، کار را یکسره کنیم و حتی شهروند امروز را هم ببندیم. باور کنید، صادقی فرمانده پادگان شیراز با دیدن پلاکاردهای سرخ در دانشگاه شیراز بر آن نشد تا به دانشجویان دندان نشان دهد. باور بفرمایید، طرح امنیت اجتماعی از مدتها پیش در دستور کار حاکمان قرار داشت. باور کنید فاطمه حقیقت پژوه را اعدام نکردند که از من و توی دانشجوی چپ ذهر چشم بگیرند که دیگر نشریه چاپ نکنید، دیگر سرمایه داری را نقد نکنید، دیگر آکسیون نگذارید. باور بفرمایید، از برگزاری مراسم بزرگداشت شاملو از آن روی ممانعت نمی شود که عده ای به قول شما آوانتوریست چپ به خود جرات داده اند حد گلیم خود را فراموش کنند و در دانشگاه فریاد آزادی، برابری سر دهند. باور کنید به این دلیل که عده ای نگرش ذات باورانه به منافع جنبش دانشجویی را کنار گذاشته اند و شعار هم سرنوشتی و اتحاد جنبش دانشجویی و جنبش زنان را سر داده اند نیست که نسرین ستوده را از پلکان هواپیمای عازم ایتالیا بر نمی گردانند.
فهم اینکه فضای جامعه پیش و پس از 13 آذر به چنین سمت و سویی میرفت و میرود احتیاج به چشمانی با تیزبینی عقاب ندارد. خوشبختانه تنها با تعیین وقت قبلی از متخصصین، حداکثر چند شماره عینک شما را از مواهب این فهم برخوردار می کند. برای تعویض عینک خود تا این ته مانده بینایتان نیز از بین نرفته است بجنبید، درست دیدن وظیفه شما نیست، حق شماست و برای گرفتن حق هیچگاه دیر نیست.
چپ خرده بورژوایی فراموش می کند که داب اصلی ترین نیروی دانشجویی تغییر دهنده ی توازن قوا به نفع چپ در دانشگاه بوده است و اتفاقاً اگر چپ در این مقطع پرچم خود را بلند نمی کرد، شرایط به مراتب از آنچه ذکر آن رفت و امروز شاهد آن هستیم بدتر و فشار بر چپ بیشتر بود.
سکتاریسم! برچسب دیگری است که به داب چسبیده می شود. از دیدگاه نقادان، داب منافع فرقه! خود را به منافع جنبش ترجیح می دهد. نقادان بار دیگر در گرداب مغلطه ی خود گرفتار شده و فراموش می کنند که افق سیاسی ای که همواره در ادبیات داب مطرح شده محور عملش بوده و به مانند هر جریان سیاسی دیگر منفعت خود و جنبش خود را بر پایه فهم خود تعریف می کند. دوستان عزیز فراموش می کنند که عصر ثابت پنداشتن حیات اجتماعی انسان، عصر فرض کردن منفعت هایی از پیش تعیین شده برای انسان و جنبشهای اعتراضی وی گذشته است. مدتهاست که اندیشه بافان ذات باور جوابی محکم از اندیشمندانی گرفته اند که قائل به قدرت انسان در تغییر همین ذات های ثابت از پیش انگاشته شده هستند. دوستان عزیز، منفعت جنبش دانشجویی را پراتیسین های همین حوزه و مبتنی بر فهم خویش از دینامیسم های پویای جامعه تعیین می کنند. عصر پناه جستن به دامان مادرانه مفاهیم ذات باورانه گذشته است. عصر کودکی شما و مورد خطاب قرار دادن مادر ذات جنبش دانشجویی که اینها شعارهای خود را بر مهد کودک دانشگاه مسلط کرده اند گذشته است. باور کنید از بدو تاسیس دانشگاه تهران در سال 1313 هیچگاه نامی که جزئی از ترکیب مهدکودک را با خود یدک بکشد، عنوان این موسسه آموزشی را تشکیل نداده است. هر دانشجویی محق است در راستای تحقق آنچه از منافع خود به عنوان دانشجو می فهمد تلاش کند و نگرش خود را به دیگر دانشجویان نیز ارائه دهد. داب افتخار می کند که از دانشجو ذاتی مقدس نبافته و سرنوشت او را به سرنوشت کارگر این جامعه و زن این جامعه پیوند زده است. داب افتخار می کند که بسیار پیش از از رونق افتادن بازار جنگ، حمله نظامی به این خطه از جهان را محکوم کرده است. بدیهی است که در زمان بلند کردن این شعار داب هیچ داده ای مبنی بر این امر نداشته است که موشک های هدایت شونده تنها به دانشگاه های ایران اصابت می کنند، پس می باید دخالت نظامی را محکوم کرد. داب منفعت خود و جنبش دانشجویی را در موضع گیری در برابر فاجعه ای به نام جنگ دید، که نه فقط دانشگاه ها را که کلیت جامعه را تهدید می کند. به همین دلیل منافع داب عیناً منافع جنبش هایی بوده که حول این افق ها متحد می شوند و اصولاً داب منفعتی جز این برای خود متصور نشده است. داب با افتخار اعلام می کند که چنین منافع در هم تنیده با منافع جنبش های دیگر اجتماعی را به منفعت سکت هایی مانند شما ارجحیت داده است و با تمام قوا در راستای فراگیر کردن خوانش هم سرنوشتی جنبشهای اجتماعی در بدنه جنبش دانشجویی تلاش کرده است.
حال این سوال مطرح است که اگر مدعیان غیرسکتاریست منافع خود را منطبق بر منافع جنبش تعریف نمی کنند، اصولاً چه چیز را منافع خود می دانند؟ آیا این اختلاف در منافع جنبش و فرقه شان دقیقاً به دلیل سکتاریست بودن آن ها نیست؟چرا در راستای پیش برد اهداف خود حاضر نیستند از دامان مادر ذات نداشته جنبش دانشجویی بیرون بیاییند و به حضور خود جلوه ای ملموس تر دهند؟
اعتراف می کنم که توقع پاسخ به این سولات از جانب دوستان به شدت توقعی بعید است، چراکه در ضمن ابراز کمال احترام به نابینایان و حقی که در برخورداری بدون قید و شرط از نعمات جامعه دارند، زمان بریل خوانی سیاسی گذشته است!
ـ آینده چه خواهد شد؟
هیچ کس نمی تواند منکر این واقعیت شود که بازداشتهای سال گذشته نیاز داب به بازسازی خود در جهت تاثیرگذاری در آینده را ضروری کرده است. در این میان باید بار دیگر شرایط روز را سنجید و به عنوان مثال در مورد عدم برگزاری آکسیون توسط داب در سال 87 در تهران (با وجود برگزاری آکسیون در تعدادی از شهرستان ها) نظر داد. از یک سو در شرایطی که جنبش های اجتماعی بیش از هر زمان دیگری از مضار سرکوب برخوردارند بدون شک روند گسترش داب با کندی به پیش خواهد رفت و از سوی دیگر مشکلاتی که گریبان فعالین پیشین را گرفته همچنان ادامه دارد چرا که هزینه های وارد آمده به اعضای داب در مقیاس جریان های دانشجویی بی سابقه بوده است. به همین دلیل داب امسال در تهران آکسیونی برگزار نکرد. این امر قطعاً نوعی تغییر تاکتیک است. اگر همان طور که عنوان شد اخذ هر تاکتیک سیاسی را منوط به شرایطی که در آن تاکتیک مورد نظر اجرا می شود دانست، باید گفت برگزار نکردن آکسیون در سال 87 بر اساس همان منطقی است که توسط آن تصمیم به برگزاری آکسیون 13 آذر 86 شد و این منطق سیاسی چیزی جز منطق کسب بیشترین دستاورد در ازای پرداختن کم ترین هزینه نیست. 16 آذر فرصتی است برای هر جریان سیاسی که در آن آکسیونی برگزار کند. این که برگزاری آکسیون یا هر کنش سیاسی دیگری در حیطه جامعه و یا دانشگاه در چه شرایطی درست است تنها به مدد همین منطق قابل ارزیابی است.
همچنین گفته می شود که عملکرد داب در گذشته باعث شده که فعالین آن امروز آنچنان سرخورده شوند که ادامه فعالیت داب عملاً زیر سوال رود. اینجاست که بار دیگر نقادان راست روانه بودن نقدهایشان را نشان می دهند. اگر کمی عمقی تر به مسائل نگاه کنیم و متون پایه ای مارکسیسم و در میانشان شاهکار فلسفی مارکس «تزهایی درباره ی فویرباخ» را بازخوانی کنیم به سادگی می بینیم که این نقد تا چه اندازه از زاویه ی ماتریالیسم خام و دیدگاه مکانیکی به سوژه برآمده است؛ زیرا همان طور که مارکس به ما نشان داده پراتیک سوژه بخشی از واقعیت است (مارکس آن را بخش فعال واقعیت می نامد) که می تواند بر کل واقعیت تأثیر گذارد و موجب تغییر آن گردد. بدین معنا هیچ گاه نمی توان با توصیفی ایستا از وضعیت جایگاه سوژه در آن وضعیت را وصف کرد و برایش قوانین آهنین غیر قابل تمرد تعیین کرد. البته نباید این دیدگاه را با دیدگاه اراده گرایانه اشتباه گرفت که نوعی اصالت هستی شناختی برای سوژه قائل می شود. بدون شک سوژه در چارچوب وضعیت موجود خود قرار دارد، اما بی اختیار در تغییر آن نیست. تفکری که منکر گزاره ی فوق می شود سرشتی دنباله رو دارد و نقش پراتیک سیاسی در تغییر وضعیت را به کلی نادیده می گیرد. به عبارتی دیگر باید گفت: شکی نیست که فرصتی که امروز در اختیار داب قرار دارد، در صورت عدم موضع گیری صحیح و اتخاذ تاکتیک مناسب از دست خواهد رفت ولی این آینده سرنوشت محتوم داب را ،آن گونه که نقادان ادعا می کنند، تشکیل نمی دهد، همان طور که پیروزی نیز سرنوشت محتوم داب نیست. تاریخ پر از فرصت هایی است که عدم کنش صحیح در آنها باعث شکست چپ و عقب افتادن طولانی مدت آن در جامعه شده است. به این معنی باید گفت: این که داب در آینده قادر به ادامه ی مسیر خواهد بود یا خیر تنها بر اساس درک درست موقعیت جنبش های اجتماعی دیگر، موضع گیری صحیح در باب فضای امنیتی حاکم بر کلیت جامعه و کنش خود اعضای داب مشخص می شود، امری که وظیفه ی تک تک اعضای داب است.
در پایان باید به کسانی که ممکن است در مورد توانایی داب در اتخاذ تاکتیک صحیح شک و تردید کنند گفت که تردیدهایتان از خیالی خام نشأت می گیرد و خامی خیالتان را نه با استدلال و توجیه بلکه با پراتیک خود ثابت خواهیم کرد. لنین همواره در جواب سوال شکاکان جمله ای از ناپلئون را نقل می کرد: «پیروز می شویم و آنگاه خواهید دید که حق با ما بود.»

شنبه ۱۳ دسامبر ۲۰۰۸

از نیویورک تا بمبئی



باز هم فاجعه ای دیگر. باز هم قریب به دویست تن در خون غلطیدند. ابعاد فجایعی که تروریسم از نیویورک تا بمبئی به بار آورده، بسیار دردآور است. شواهد انفجارات اخیر هند مجدداً بر این نکته تاکید گذاشت که جانیان بسیار کارآزموده هستند و این اذعانی بر وجود سازمان هایی است که اعضای آنها به گونه ای کاملا حرفه ای به کار خون مشغولند، به کشتار انسان های بیگناه، به ایجاد رعب. اذعان به وجود غارنشینان متعفنی است که از قعر تاریخ آمده اند تا بر پیشانی بشر متمدن داغ بزنند و در صورتش تف کنند. فارق از اندوهی که از وقوع چنین جنایاتی به هر انسانی با اندیشه انسان محور دست میدهد، می باید از فضای تیره اندوه و مرثیه در قبال این رخدادها بیرون رفت و در پی چرایی وقوع این وقایع بود.
دلیل اصلی ظهور پدیده کثیف تروریسم را می باید نخست در جغرافیای اقتصادی خاورمیانه جستجو کرد و به دنبال آن به مسئله فلسطین و حمایت دول بنیادگرای این منطقه از تروریسم، به مثابه دو عاملی که به تضاد بنیادین اقتصادی این جغرافیا شکلی خشن و جنگی می بخشند رسید.
شعله های جنگ جهانی دوم فرو می نشیند و از خاکستر مصیبت یهودی کشی، کشوری سر بر می آورد که اسرائیل مینامیمش. جامعه جهانی بر سر به رسمیت شناختن این کشور تردیدی ندارد. شوروی به فاصله یک دقیقه پس از به رسمیت شناخته شدن اسرائیل توسط آمریکا، این کشور را به رسمیت می شناسد. این شناسایی به قدرت های بزرگ سرمایه داری آن روزگار – اعم از سرمایه داری دولتی و سرمایه داری خصوصی – محدود نمی شود. بسیاری دیگر از کشورها فارق از این که در کجای جفرافیای سرمایه داری آن دوران شکل گرفته اند همین روند را تعقیب می کنند. در این میان ناسیونالیسم عرب و دولت هایی که این جنبش را نمایندگی می کنند، استثنا هستند. اما این حرکت خلاف جریان از چه نشئت می گیرد؟
به باور من بازار مصرف، نیروی کار ارزان و نفت سودایی است که چرت بی تفاوتی تمامی قطب های سرمایه داری به این منطقه را همواره پاره کرده است، بی شک ساکنین این جغرافیا نیز به این ویژگی های بومی جغرافیای خویش آگاهند. در حقیقت ناسیونالیسم عرب نماینده بخشی ضعیف از بورژوازی جهانی و ساکن در این جغرافیا است که بر مبنای سه گانه ویژگی فوق همواره بر آن بوده است تا موقعیت خویش را در بوژوازی به هم تنیده جهانی بهبود بخشد. از همین روی این جنبش از ابتدا در برابر ظهور کشوری با نام اسرائیل به دیده شک می نگرد و احساس خطر میکند که حضور این کشور مانعی بر سر شکوفایی بورژوازی مد نظر اعراب باشد. در نتیجه ناسیونالیسم عرب از همان ابتدا در ارکستر جهانی به رسمیت شناختن اسرائیل مشغول به کوک کردن سازی مخالف است. گرچه این مخالفت در ابتدا و همچنین برهه هایی دیگر خصلتی الزاما علنی به خود نمی گیرد، اما مشاهده روابط میان دول عرب با اسرائیل همواره بر وجود بحران و تضاد میان این دو تاکید می گذارد. در مقاطعی اما تضاد میان ناسیونالیسم عرب و اسرائیل نه تنها خصلتی علنی، که سراپا چهره ای جنگی به خود می گیرد و طرفین را به مصافی نظامی می برد. ویژگی هر دو قطب را شوینیسمی کور تشکیل می دهد. شوینیسمی که بر سنت اخلاف خود بر این امر تاکید می کند که دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند. یکی به نصوص مکتبی خویش ارجاع می دهد که پیامبر زجر کشیده ما این خطه را برای رستگاری ما برگزید، و دیگری بر این فرض تکیه می کند، که تا بوده اعراب در این ناحیه گشته اند و از این به بعد نیز خواهند گشت. اوج قدرت جنبش ناسیونالیسم عرب خود را در ناصریسم باز می نمایاند، اما پس از چندی خواسته یا ناخواسته ناصریسم به عنوان افق رهایی بخش خلق عرب شکست می خورد و دیگر توان آنرا ندارد که در حکم روکش ایدئولوژیک اعراب تن نازی کند. می باید به دنبال روکش دیگری بود. اگر ناصریسم بر مبنای وجه ناسیونالیستی اعراب شکل گرفت، روکش جدید می باید بر وجهی متفاوت اما همانقدر هویت ده و فراگیر در نزد اعراب شکل گیرد و اینگونه بنیادگرایی اسلامی بر مبنای وجهه فراگیر و مذهبی اعراب نطفه می بندد. سیر اندیشه صدام که روزی از پرچمداران اصلی ناصریسم بود به خوبی گویای این دگردیسی است. صدام ناصریست بر خلق عرب تاکید داشت و صدام بنیادگرا از خون خود قرآن می نوشت و بر برادری تمامی مسلمانان تاکید می گذاشت. با این منطق، این صدام ناصریست است که بر بستر شکاف عرب و عجم به ایران لشکر می کشد، صدام بنیادگرای پس از ناصریسم اما می داند که در زمانه جدید هویت اسلامی از هویت خلقی کاراتر است و اکنون می باید در سبز باغ های معلق بابل را به ایران نشان داد، که داد.
پذیرش این منطق به هیچ روی بدان معنا نیست که رفتار کلی اعراب و رفتار خاص صدام در مرحله بنیادگرایی اسلامی، هیچ شباهتی با رفتار ایشان در مرحله ناصریسم ندارد. تصور می کنم به قاعده همیشگی آنچه از مرحله پیش قابلیت جذب در مرحه جدید را داشته به حیات خود در عهد بنیادگرایی ادامه داده است، نکته بر سر محو شاه بیت های اصلی اندیشه ناصریسم است که در طی شکست چند باره اعراب از اسرائیل قابلیت جنبشی خود را در منطقه از دست داده بود. در این مفهوم بنیادگرایی امتداد تاریخی ناصریسم است و این هر دو بر وجود تضاد بنیادینی که از دهه پنجاه قرن بیستم تا این لحظه در منطقه وجود داشته است شهادت می دهند.
این تحولی بود که بر مبنای مکانیسم های داخلی منطقه شکل گرفت. واکنش اردوگاه سرمایه داری دولتی و خصوصی به تحولات این منطقه اما خود حائز اهمیت بسیار است. در یک سوی این بازی اردوگاه سرمایه داری دولتی در پی آنست که موازنه اقتصاد جهانی را از طریق حمایت همه جانبه از بورژوازی منطقه ای در برابر بورژوازی غرب، به نفع خود تغییر دهد. این رویکرد اردوگاه شرق تنها به خاورمیانه محدود نمی شود. شوروی و اقمارش در سراسر جهان دریافته اند که اگر قادر به هضم بورژوازی های منطقه ای در اردوگاه اقتصادی سرمایه داری دولتی نیستند، می باید تمامی تلاش خود را بکار بردند تا دست کم از هضم بورژوازی های کوچک منطقه ای در اردوگاه سرمایه داری خصوصی ممانعت کنند. حمایت بی شائبه اقتصادی، سیاسی و نظامی شوروی از جنبش های رهایی بخش ملی در اقصی نقاط جهان با این منطق کاملا قابل فهم است. بلوک شرق تنها زمانی از استقلال بورژوازی های کوچک منطقه ای حمایت نمی کند که یقین داشته داشته باشد از دست رفتن اسقلال آنها به هضم آنها در اردوگاه خویش منجر می شود.فضای گفتمانی حاکم بر جنش های چپ این مناطق در آن روزگار به خوبی این رویکرد اتحاد جماهیر شوروی و پذیرش آن توسط این جنبشها را نشان می دهد. اکثریت قریب به اتفاق جنبش های چپ از استقلال بورژوازی های بومی خود حمایت بی شائبه می کنند و صف اصلی مبارزان را در این باب تشکیل می دهند. بدیهی است که ناسونالیسم نیز تا اوج گیری خود پیوستگی جنبش چپ به جنبش خود را به فال نیک می گیرد، اما پس از آن به حذف خشونت بار آنها خواهد پرداخت.
در سوی دیگر بورژوازی غرب قرار دارد که دستش از جنبش ناسیونالیسم عرب تا حدود زیادی کوتاه است، به این معنا که معدل عملکرد این جنبش را همواره در جهت عکس منافع خود دریافته است. اگر چنین باشد باید در صورت ظهور جنبش هایی که خود را در برابر شوروی و ناسیونالیسم عرب تعریف می کنند، از آنها حمایتی همه جانبه کرد. در بالا به این نکته اشاره کردم که چگونه آرام آرام ناصریسم به مثابه نوک پیکان جنبش ناسیونالیسم عرب، عرصه را به بنیادگرایی می بازد. پس جنبش هایی که غرب می تواند از آنها دفاع کند بر مبنای مکانیسم های داخلی منطقه شکل می گیرد، حال می ماند حمایت غرب از آنها، حمایتی که با نهایت دست و دل بازی اقتصادی و نظامی صورت می پذیرد و تا پایان جنگ سرد ادامه می یابد. کوربینی غرب در حمایت از این جنبش های کثیف از عدم توجه به تضاد بنیادین موجود در این منطقه شکل می گیرد. غرب معطوف به این نکته نبود و یا نمی خواست باشد که وجود این تضاد بنیادین است که به شکل گیری چنین جنبش هایی در این منطقه می انجامد. اگر ناصریسم بیشتر هوادار شرق، حتی با قیمت حمایت از نئاندرتالهای غار نشینی چون بن لادن شکست بخورد، به دلیل بر جا بودن این تضاد همواره همین نئاندرتال ها جنبش هایی دیگر با روکش های ایدئولوژیکی دیگر را به صحنه می آورند. از این جمله است جنبش کثیف و قرون وسطایی بنیادگرایی که تا دو دهه پیش از ورود بشر به هزاره سوم، تحت حمایت همه جانبه غرب بود.
لازم به ذکر است که تغییر روکش ایدئولوژیک تنها به قطبی از این تضاد که هستی اش در خاورمیانه پرتاب شده است محدود نمی شود. اگر شکست های متعدد اعراب گفتمان ایدئولوژیک بورژوازی خاورمیانه را زیر و رو کرد، پایان جنگ سرد نیز ضرورت تغییرات بنیادین گفتمان ایدئولوژیک جهان غرب را به سردمداران آن گوشزد کرد و اینگونه برقراری نظم نوین جهانی به پرچم اصلی آمریکا و متحدانش بدل شد. گفتمانی بر مبنای پیروزی تغییر میابد و گفتمانی بر مبنای شکست. پشت این پیروزی ها و شکست ها اما تضادی واحد برقرار است: تضاد همیشگی موجود در سرمایه داری در عصر امپریالیسم.
خلاصه آنکه تمامی آنچه در باب مسئله فلسطین آمد، توصیف منجلابی بود که به این تضاد بنیادین موجود در منطقه وجهه رویارویی نظامی میدهد. با توجه به آنچه تا کنون گفتم فکر می کنم آتش تروریسم پایان نمی پذیرد مگر با:
یک – آرام کردن شعله جنگ اسرائیل و فلسطین. این خود امکان پذیر نمی گردد مگر با تشکیل و تحمل دولت مستقل فلسطینی در کنار دولت اسرائیل.
دو – جلوگیری از حمایت های سیاسی، اقتصادی و نظامی دول منطقه که همواره حکم هوای تازه ای را داشته است برای شعله ور تر کردن آتش جنگ بنیادگرایی.
سه - در نهایت از بین بردن تضاد بنیادین موجود در منطقه که همواره به مثابه ماده سوختنی جنگ در این منطقه عمل کرده است. از آنجا که در این منطقه مدتی است که کفه به نفع اسلام گرایان بنیادگرا سنگین شده است، جهان غرب راه حل های اول و دوم را در دستور کار خویش قرار داده است، اما از آنها در باب تحرکی در باب بنیادین ترین راه حل نمی توان هیچ توقعی داشت. تا زمانیکه این منطقه از جهان، به دلیل ویژگی های فوق الذکر چنین جایگاهی را در نظام سرمایه داری حهانی داراست، امید به چنین تحرکی از جهان غرب خیال خام است. غرب در پی از بین بردن کامل این جنبش های کثیف نیست و نمی تواند باشد. بحث آنها تنها بر سر اینست که بنیادگرایی اسلامی پایش را با طول گلیمش اندازه کند. در درون این گلیم اما لگدپرانی بنیادگرایی تا اطلاع ثانوی به هیچ روی مورد نقد غرب نخواهد بود.
قدرت های اکنون بزرگ سرمایه داری جهانی در آینده با تضادهایی روبرو خواهند شد که اهمیت خاورمیانه را برای آنها تحت الشعاع قرار خواهد داد، تضادهایی که در دهه پیش رو بین بلوک هند، چین و روسیه با آمریکا و اتحادیه اروپا در خواهد گرفت. بروز این تضادها بی تفاوتی به لگدپرانی نئاندرتال ها در گلیم خود را بیش از پیش باعث می شود. به بیان بهتر آنچه برای سرمایه داری اهمیت دارد، حد جنایت است نه نفس جنایت. از همین روی پس از پیرایش غارنشینان پشمی آنها را به گلیم خود خواهند راند و با سکوت خود در باب عملکرد آنها، به اعمال ضد بشری آنها مشروعیت خواهند داد. برای پیدا کردن شاهد این منطق لازم نیست به انتظار آینده بنشینیم. حناق سرمایه داری بر آنچه بر بیش از نیمی از جمعیت کشوری به نام عربستان می رود، خود گویا ترین شاهد است. الگوی عربستانی که حد خود را بداند ردای سیاسی است که در صورت لزوم از جانب غرب برای بسیاری از کشورهای این منطقه برازنده می نماید. البته، این همه منوط به آنست که حد خود را بداند وگرنه مانند افغانستان خاکش را در طوبره خواهند کشید. وجهی از این تعرض به افغانستان خود را در رهایی انسان هایی بی گناه از دست نئاندرتال ها می نماید، امری که هر انسان آزاده ای خواهان آنست. اما این همه را تنها می باید در متنی که ذکر آن رفت فهمید وگرنه از سکوت حضرات در برابر پدیده هایی همچون دولت عربستان، همواره امکان رستن شاخ بر سر بیگناه مخاطب وجود دارد.
این همه بدین معناست که حل نهایی جنایاتی از این قبیل بر عهده جنبش چپی است که در مرزهای پدیدارها نمی ماند و همواره در پی آنست که مکانیسم های بنیادین شکل دهنده به پدیدارها را باز شناسد. چپی که از عروج بورژوازی در یک منطقه محدود جغرافیایی حمایت نمی کند و در عوض بر سرنگون کردن فوری و بی قید و شرط هر شکلی از نظام سرمایه داری میپردازد.
آری احیای تمام عیار چهره بشریت مدرن تنها از چنین نیرویی بر می آید، بشریتی که اکنون صورتش از تف نئاندرتالهای غار نشین خیس است.

یکشنبه ۷ دسامبر ۲۰۰۸

آقای تاج زاده، ما پیش از شما فریاد زده بودیم که دانشگاه پادگان نیست .

مصطفی تاج زاده، معاون سیاسی وزیر کشور دولت خاتمی، در مطلبی زیر عنوان آيا احمدي‌نژاد محصول عملكرد خاتمي در دولت اصلاحات بود؟ عنوان کرده است که دولت فعلی دانشگاه تهران را به پادگان تبدیل کرده است:
"...اگرچه روز به روز شرایط انسدادی‌تری را مشاهده خواهیم کرد از جمله این ‌که دانشگاه تهران را به پادگان تبدیل کرده‌اند و اخيراً علاوه بر برخی دانشگاه‌ها، در مدارس نیز دوربين‌هاي مداربسته كار گذاشته‌اند."
جناب آقای تاج زاده، ما پیش از این فریاد زده بودیم که دانشگاه پادگان نیست. به شهادت بیانیه ها، نشریات و تجمعات دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب، این ما بودیم که بسیار پیشتر از آنکه سکه چکش خورده شما بیفتد، نسبت به این خطر هشدار داده بودیم. ما این خطر را گفتیم و هزینه آنرا با زندان پرداختیم. اما مگر جز این بود که یاران غارتان در قامت شهروند امروز فرمان این تعرض را به دانشجویان طیف چپ داده بودند. شما راست می گویید، دانشگاه اکنون پادگان شده است، اما آنروز که قوچانی ها فریاد سر میدادند که دانشگاه از دست رفت، دانشگاه به جولانگاه عرض اندام چپیها تبدیل شد و این غیر قابل تحمل است، سکوت کردید تا سناریوی حمله به ما تا پرده آخر صحنه به صحنه به پیش رود!
آری سکوت شما به عدم واکنش به درافشانی های امثال قوچانی محدود نشد. شما و تمامی دوستان مصلحتان در برابر دستگیری ما نیز دم برنیاوردید. شما و موج سومتان جز سکوت در قبال این تعرض نظامی به دانشجویانی که دانشگاه را پادگان نمی خواستند چه کردید؟
عذابی که بر ما میرفت چشم هیچ کدام از شما را تر نکرد. سرکوب ما به هیچ کجای گفتمان معوج شما بد نیامد. سکوت کردید و التفات نفرمودید که در جامعه ای که مخالف شما آزاد نباشد، شما نیز آزاد نخواهید بود. مگر داستان پیش آمده جز بر این ادعا شهادت می دهد. دکان شهروند امروز شما را هم بستند.
اما ما سکوت نکردیم و سکوت نمی کنیم. شهروند امروز باید دوباره منتشر شود و توقیف آن محکوم است، چرا که جامعه مطلوب ما آینده شغلی همه شهروندان و اصناف را تضمین می کند، حتی صنف سیاه دروغ پردازان کاسه لیسی مانند شما را.
آقای تاج زاده، ما حیات کسی را گرو نمیگیریم تا دروغ نگوید و دودوزه نبافد. باور کنید در جامعه مطلوب ما، شما و یاران تان همچنان قادر خواهید بود به حرفه کنونیتان مشغول باشید و آسمان و زمین را با نخ پوسیده اصلاحات همچنان به هم بدوزید. تضمین آینده حرفه ای شما و عدم تعرض به شما با ماست، اما تضمین اقبال مردم به متاع ناچیزتان با خودتان است.
آقای تاج زاده فهیم، درایت دریافتن خطر تبدیل شدن دانشگاهها به پادگان هیچ ارتباطی به گفتمان اصلاح طلبی شما پیدا نمی کند و تو این را خوب می دانی. شما ثابت کرده اید که در باب جعل، مصادره و قلب مفاهیم بسیار متبحرید. این را ما نمی گوییم، "خاتم انگشتر ایران شما" این را در طی هشت سال اثبات کرد. جامعه مدنی را به یاد بیاورید و آنچه سید خندان شما با این مفهوم کرد. آقای عزیر جامعه مدنی حتی به همان روایت دست و پا شکسته ای که شما بدان متوسل می شدید و می شوید، متضمن حق حضور صدای مخالف است نه آنگونه که خاتمی نشان داد توهین و تهدید دانشجو آنهم در صاحت دانشگاه. به خاطر دارید که در مراسم روز دانشجوی سال 83 چگونه سردار اصلاحات دانشجویان را مخاطب قرار داد، بعید می دانم، چرا که شما اصلاح طلبان نشان داده اید،که علاقه ای به نگه داشتن وقایع در حافظه خود ندارید. اما راه رفته را دوباره نروید. اگر راهی باقی مانده باشد تنها در صورتی خود را به شما نشان میدهد که با جن حافظه ای که به خوبی شما را به یاد میاورد روبرو شوید. با این همه ما به شما یادآوری می کنیم که در آن روز تاریخی میان دانشجویان و خاتمی چه گذشت. در آن روز "سیماگر آزادی و ایمان شما" در برابر اعتراض دانشجویان فرمود: " کاری نکنید بگم...کاری نکنید بگم بیرونتون کنن. آدم باشید! "
آقای تاج زاده، اکنون بسیاری از ما را بیرون کرده اند، بسیاری از ما را به زندان انداخته اند. به برکت این نعمات اکنون به افتخار آدم بودن نائل آمده ایم. اما آدمیت ما در گرو تکرار نشدن دروغگویی های شماست. سعی نکنید با تکرار دعاوی نیم بند وآبکیتان،دوباره به عوام فریبی بپردازید.
جناب تاج زاده، کودکی با تمامی صفایش، با تمامی خاطرات وتکیه کلام هایش بخشی از زندگی ماست. چرا از تمامی آن دوران تنها سنت تا سه نشه بازی نشه را آموخته اید، چرا تمامی مردم را کودک می پندارید؟ جواب مشخص است. شما از سنت های پاک و بسیار کودکی هم آنچه را برمیگزینید که چارچوب منفعت تان را چفت و بست کند. برای همین گفته هایی چون با هم سن خودت بازی کن را فراموش می کنید. آقای تاج زاده دانشجویان هم سن شما نیستند، دنبال هم بازی دیگری بگردید!
آقای تاج زاده، خوب به یاد دارم که سید خندان در آخرین سال ریاست جمهوری اش به دانشگاهی آمد که اکنون تبدیل به پادگان شده است. در آن روز او به دلیل مسدود بودن راهها با تاخیری یک ساعته به مراسم رسید. او در آن مراسم گفت به عنوان رئیس جمهور از طرف کسانی که شهر را اداره می کنند و مسئولیت سامان دهی به ترافیک تهران را بر عهده دارند، از شما عذر خواهی می کنم. تو می دانی که اکنون اوضاع تردد شهروندان بسیار از گذشته اسف بارتر است. خصوصا تردد در خط سید خندان-آزادی مدت هاست که از حرکت باز مانده است. پس از خر اصلاحات رجیم پیاده شوید تا با هم این راه را برویم. بر نقشه این شهرهیچ مسیری با نام اصلاحات، سید خندان را به آزادی نمی رساند، هستند اما مسیرهایی که نام های دیگری دارند: اوین، 16 آذر، انقلاب!!!
به شهادت تمامی آنچه در این یک سال پس از هجمه نوشتیم، از بابت سکوت شما هیچ گله ای از شما نداریم، چرا که خوب میدانیم چنین توقعی از شما خیال خام است و بس. اما شما را به مقدساتی که دارید و ما را به نداشتنش متهم می کنید سوگند که این بار کول و کتف دانشجو را مجال حمل خود و شعارهای پوسیده تان نکنید. چنین رفتاری صادقانه نیست، گرچه از زعم شما اصلاح طلبانه است اما باور بفرمایید شرافت مندانه نیست.
آقای تاج زاده، برآمدن شعارهایی نظیر دانشگاه پادگان نیست، چنان جنبش بخش اعظمی از مردمی را که شما مجددا قصد فریب آنها را دارید، نمایندگی می کند که حتی چشمان از پیش مدتها از دید افتاده شما قادر به انکار آن نیست. از همین روست که برای موج سواری خود بدان متوسل می شوید.غافل از اینکه دریا پیش کش، در این حوض شما آبی نمانده است. بر آسمان حوض شما بادی نمی وزد تا از آبی که ندارید موج برآورد. در آرزوی موج، طلب باد نکنید، باد این کف مانده آب شما را هم بخار خواهد کرد. تو این را هم خوب می دانی!