جمعه ۱۶ ژانویهٔ ۲۰۰۹

یک سال پیش!



یک سال پیش،درچنین روزی حوالی غروب توسط محافظان جان و مال و ناموسمان، برای جلوگیری از ادامه اشتبهاهتمان راهی دانشگاهی بزرگ شدیم.
دانشگاهی با بیش از 200 کلاس درس، تعداد نامعلومی دانشجو و تعداد اندکی استاد که در آن مکان کارشناس!!! نامیده می شدند.
از آنجایی که حجم مطالب آموزشی بسیار زیاد بود،حق زیادی نگاه کردن به اطراف را به کمک یک وسیله کمک آموزشی به نام چشم بند از دانشجو می گرفتند تا چشمان فضول دانشجو،مشکلی در روند آموزشی اش ایجاد نکند.
گوش های دانشجو برای گوش کردن به درس های استاد کافیست.
اگر هم دانشجو به درس گوش ندهد،استاد درس آن روز را کف دستهای سنگینش می نویسد و به صورت دانشجو می کوبد.
از آنجایی که بیرون از دانشگاه، دانشجو زیادی با دوستان خود شیطنت!!!!! می کند،در این دانشگاه دانشجویان در کلاس های درس انفرادی نگه داشته می شوند،تا در تنهایی بیشتر فکر کنند و بیشتر بر روی درس آن روز تمرکز کنند.
عوامل دیگری نیز هستند که دانشجویان را از درس خواندن باز می دارند . کتاب،روزنامه،رسانه و ...،همگی مزاحم درس خواندن هستند و استفاده از آنها اینجا قدغن است.
علاوه بر این،دانشحو نیاز به تمرکز دارد و این آشغال ها جلوی تمرکزاو را می گیرند. بهترین راه ها برای تمرکز در این دانشگاه ارائه می شوند:چوب خط کشیدن روی دیوار برای جلوگیری از فراموش کردن روزها،درست کردن ساعت خورشیدی برای جلوگیری از گیج شدن درباره زمان،گوش کردن به صدای دم پایی های نگهبان برای تمرین همیشه گوش به زنگ بودن برای امتحان.
اساتید این دانشگاه مثل همه اساتید ، همیشه دروغ می گویند.( 3،4 سالی اینجا هستی و یا رفیقات همه چیزو گفتن و ...) روندی که این اساتید پیشنهاد می کنند،بهترین روند برای گذراندن دوره دانشگاه است.(به فکر زندگیت باش،به فکر خودت باش،مطالبت رو بنویس و راحت شو)
یک سال پیش،به زندان رفتم.
در زندان وضعیت موجود را می دیدم.وضعیت موجود ای که عریان شده و واقعیت سخت و چرکینش را به روشنی به من نشان می داد.
به عنوان یک زندانی نمی توانستم وضعیت موجود ام را نشناسم. با تمام وجود وضعیت موجود را حس می کردم. وضعیت موجود را با سرمای سلولش، با پارانویای حاصل از انفرادی، با فحش خوردن ها و کتک خوردن های بازجویی، با پوست و استخوان حس می کردم.
در زندان تنها بودم. تمام حجاب های دروغین ـ خانواده،دوست، معشوق،منزلت اجتماعی،شخصیت آکادمیک ـدر زندان کنار رفته بود و من،پنجه در پنجه واقعیت، می جنگیدم.
در زندان هر کثافتی را که این خوشبختی های کاذب،به خوردم می داند،به شکل واقعیش دیدم.در زندان واقعیت چرکین همه این حجاب های دروغین را در قامت دشمنی علنی به نام بازجو دیدم.
یک سال پیش درسی در دانشگاه گرفتم و 41 روز درگیر گذراندن آن بودم. در این 41 روز این گفته مارکس را در ذهنم تکرار میکردم:
زندگی تنها به عنوان وسیله ای برای زندگی کردن تجلی می کند.
و از آن چنین نتیجه می گرفتم:
برای کسی که وسیله زندگی کردن از او گرفته شده،زندگی تنها به شکل مبارزه ای برای باز پس گرفتن امکان زندگی، تجلی میکند.

3 نظرات:

ناشناس گفت...

آیا شما نظرات کسانی از داب را که به خارج رفتند را قبول دارید

ناشناس گفت...

عالی بود رفیق!

سیامک امین گفت...

سلام رفیق!
لینک وبلاگ ات رو گذاشتم، لطفاً تو هم لینک وبلاگم رو بذار! http://1871.blogfa.com
زنده باشی

ارسال يک نظر

توجه:فقط اعضای این وبلاگ می توانند نظر خود را ارسال کنند.